عصر قم - پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرنگاری رسا تلاشی است برای ثبت این حافظه جمعی؛ مجموعهای از روایتها که هر یک از زاویهای متفاوت، شکوه آن وداع، عمق آن داغ و استمرار آن عهد را روایت میکنند.
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، برخی رخدادها با پایان یک مراسم به تاریخ نمیپیوندند؛ در حافظه یک ملت امتداد مییابند و هر دل، روایتی از آن را با خود حمل میکند. وداع باشکوه مردم با رهبر شهید، از آن دست حوادثی است که در قاب خبر و گزارش نمیگنجد و تنها در آیینه روایتهای انسانی و صادقانه میتوان ابعاد آن را بازخوانی کرد. پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرنگاری رسا تلاشی است برای ثبت این حافظه جمعی؛ مجموعهای از روایتها که هر یک از زاویهای متفاوت، شکوه آن وداع، عمق آن داغ و استمرار آن عهد را روایت میکنند.
مرثیهای برای وداع یک ملت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْم ٰ نِ الرَّحِیمِ
دیدم که جانم میرود...
گاهی تاریخ، در یک روز خلاصه نمیشود؛ در یک لحظه فرومیریزد.
لحظهای که عقربههای ساعت همچنان میچرخند، اما زمان، دیگر همان زمان نیست. آفتاب از همان افق برمیآید، اما روشنیِ جهان، رنگ دیگری به خود میگیرد. مردم راه میروند، نفس میکشند، سخن میگویند؛ اما چیزی در ژرفای جانشان خاموش شده است؛ چیزی که نامش را تا لحظهی فقدان نمیدانستند.
آن روز فهمیدم که بعضی داغها را نمیتوان در تقویم ثبت کرد؛ باید بر سینهها نوشت.
و آن روز...
فهمیدم یتیمی، تنها از دست دادنِ پدر نیست؛ فرو ریختنِ سایهای است که سالها بیصدا بر سرِ فرزندان گسترده بود؛ سایهای که تا بود، کسی قدرِ خنکای آن را نمیدانست.
ما را به سختجانیِ خویش این گمان نبود...
نسل ما، جهان را با صدای او شناخت.
هرگاه افق تیره میشد...
هرگاه حادثهای از راه میرسید...
هرگاه خبرِ تلخی بر شانههای این سرزمین مینشست...
پیش از آنکه عقل، راهی بجوید، دل، تنها یک جمله را زمزمه میکرد:
هنوز پدر هست...
همین یک جمله، آرامشِ یک ملت بود.
آرامشی که نه از نبودِ طوفان، که از حضورِ ناخدایی میآمد که سالها ایستادن را به امواج آموخته بود.
چه بسیار تندبادهایی که وزیدند...
چه بسیار شبهایی که بیم، بر درِ خانههای این ملت نشست...
اما امید، هرگز خانه را ترک نکرد.
ما امنیت را نه در آرام بودنِ جهان، که در استواریِ مردی تجربه کرده بودیم که بارِ اضطرابِ یک امت را بر دوش میکشید و نمیگذاشت قامتِ امید خم شود.
قرار نبود...
قرار بود اگر روزی گلولهای، راهِ سینهای را بجوید، نخست از سینههای ما عبور کند.
قرار بود اگر خونی باید بهای برافراشته ماندنِ این پرچم باشد، آن خون، خونِ ما باشد.
قرار بود اگر داغی باید بر دلِ این امت بنشیند، سهمِ ما باشد.
قرار بود...
ما فدای او شویم.
اما تقدیر، روایتِ دیگری نوشت.
او فدای ما شد.
و شاید خدا، بزرگترین درسِ وفاداری را نه بر صفحههای کتاب، که بر صفحهی سرخِ شهادت نوشت.
بعضی حقیقتها را نمیتوان آموخت؛ باید بر پیکرِ پاکِ مردان خدا دید.
حیف بود...
حیف بود مردی که عمرش در میدانِ مجاهدت گذشت، پایانش مرگی خاموش و عادی باشد.
مردی که سالها اندیشید، خواند، ساخت، ایستاد، رنج کشید و امید آفرید، چگونه میتوانست بیصدا از تاریخ عبور کند؟
مردان خدا، همانگونه که زندگی میکنند، از دنیا نیز میروند.
او قهرمانانه زیست.
و شکوهمندانه کوچ کرد.
گویی مرگ، او را انتخاب نکرد؛ او بود که شیوهی رفتن را برگزید.
نه پایانی در حاشیهی روزگار؛
که هجرتی که خود، به اندازهی یک عمر سخن گفت.
آخرین فصلِ زندگیِ او، از بسیاری کتابها خواندنیتر شد.
آن روز، هنوز اشکها جاری نشده بود...
هنوز خیابانها پُر نشده بود...
هنوز تابوت بر دوش مردم ننشسته بود...
اما من، پیش از آغازِ تشییع، چیزی را با تمام وجود دیده بودم.
وقتی تهران گریه میکرد
دیدم که جانم میرود...
صبح، هنوز تمامقد بر بامهای تهران ننشسته بود؛ اما شهر، پیش از خورشید بیدار شده بود.
نه...
بیدار نشده بود.
از خواب، به داغ برخاسته بود.
تهران را آن روز نمیشد از بالا با خیابانها و میدانهایش شناخت.
از هر سو که مینگریستی، تنها انسان بود.
شانههایی که به هم رسیده بودند...
چشمهایی که سرخ شده بودند...
لبهایی که میان صلوات و گریه، راهی برای سخن گفتن نمییافتند.
گویی شهر، دیگر شهر نبود.
قلبی بود که یکپارچه میتپید.
دیدم که جانم میرود...
وقتی فهمیدم بعضی اشکها، صدایی ندارند.
پیرمردی را دیدم.
عصایی در دست داشت؛ اما آن روز، این عصا نبود که او را برپا نگه داشته بود.
سالهای عمرش بود.
تمام چینهای صورتش، انگار نقشهی تاریخ این سرزمین بود.
گریه نمیکرد...
تاریخ، از چشمانش فرو میریخت.
چند قدم آنسوتر، جوانی را دیدم که اشک را با آستینش پنهان میکرد؛ گویی هنوز باور نداشت مردی که سالها پشت نامش احساس امنیت میکرد، اکنون بر دوش مردم است.
و کودکی، بر شانههای پدر...
بیآنکه معنای مرگ را بداند، با چشمانی پرسشگر، به تابوت خیره مانده بود.
شاید سالها بعد، وقتی از او بپرسند نخستین تصویر بزرگ زندگیات چه بود، همین روز را به یاد بیاورد.
دیدم که جانم میرود...
آن روز، خیابانها دیگر خیابان نبودند.
رود هم نبودند.
دریا بودند.
دریایی که موجهایش، انسان بودند.
هر موج، دلی بود.
هر دل، اشکی.
هر اشک، عهدی.
کفشهایی در ازدحام جا مانده بود؛
انگار صاحبانشان شتاب داشتند پیش از کفشها، خود را به وداع برسانند.
دستهایی از میان انبوه جمعیت بالا میآمد؛
نه برای گرفتن چیزی...
برای آنکه شاید تنها یک لحظه، به تابوت نزدیکتر شوند.
هیچکس دیگری را نمیشناخت؛
اما همه، سالها بود که یکدیگر را میشناختند.
اندوه، مردم را خویشاوند کرده بود.
دیدم که جانم میرود...
آن روز فهمیدم یک ملت، فقط با شانههایش تشییع نمیکند.
با نگاهش تشییع میکند.
با خاطرههایش.
با سالهایی که پشت سر گذاشته است.
هر کس، چیزی را بدرقه میکرد.
یکی، جوانیاش را...
یکی، خاطرهی روزهای جنگ را...
یکی، شبهایی را که با شنیدن یک سخن، آرام گرفته بود...
و یکی، تمام تکیهگاه سالهای زندگیاش را.
تابوت، تنها بر دوش مردم نبود.
بر شانهی خاطرهها حرکت میکرد.
آن روز، تهران فقط سیاهپوش نبود.
سرخ نیز بود.
پرچمهای سرخ، در میان جامههای سیاه، همچون شعلههایی برمیخاستند.
انگار این سوگ، از جنس خاموشی نبود.
اندوهی بود که در ژرفای خود، ارادهای تازه میپروراند.
اشکی که نمیخواست انسان را بر زمین بنشاند؛
میخواست قامتها را استوارتر کند برای خونخواهی...
آن روز فهمیدم...
بعضی ملتها، حتی گریستن را نیز ایستاده میآموزند.
غروب که نزدیک میشد، شهر هنوز دست از بدرقه برنداشته بود.
زمان، گویی در میان آن همه انسان، آرامتر حرکت میکرد.
هیچکس دلش نمیخواست این راه به پایان برسد.
وداع، هر قدم که پیش میرفت، دشوارتر میشد.
و من...
در میان آن دریای بیکران، تنها یک جمله را با همهی وجود زمزمه میکردم:
وقتی قم، دیگر شهر نبود
دیدم که جانم میرود...
قم، آن روز، دیگر شهر نبود.
ذکر بود.
دعا بود.
اشک بود.
از سپیدهدم، راههای منتهی به جمکران، رودهایی بودند که به یک دریا میریختند؛ دریای انسانهایی که آمده بودند تا آخرین سلام را بگویند.
میانِ آن همه اشک، بوی اسپند با عطر صلوات درآمیخته بود.
پرچمهای سیاه، بر دوشِ باد میگریستند.
و پرچمهای سرخ، در میان آن سیاهی، چون شعلههایی خاموشنشدنی، از عهدی سخن میگفتند که مرگ، توانِ گسستنِ آن را ندارد.
راهِ جمکران تا حرم، دیگر یک مسیر نبود.
فاصلهای بود میانِ زمین و آسمان.
دیدم که جانم میرود...
وقتی پیکر، در برابرِ پروردگار آرمید.
سکوتی بر جمعیت نشست که از هزاران فریاد رساتر بود.
آنگاه...
پیرمردی برخاست.
نه برای آنکه تنها بر پیکری نماز بخواند؛
برای آنکه در پیشگاهِ خدا، به یک عمر بندگی شهادت دهد.
دستانش میلرزید...
اما نه از ناتوانی.
از سنگینیِ امانتی که باید با واژهها ادا میشد.
چهرهاش، آینهی اشک بود.
و صدایش...
صدای مردی که سالها خدا را با حکمت جسته بود و اکنون، بندهای را به صاحبش بازمیگرداند.
گفت:
«اللَّهُمَّ إِنَّ ه ٰ ذَا الْمُسَجّى قُدّامَنا عَبْدُکَ...»
در آن لحظه، دیگر کسی احساس نمیکرد نمازِ میت خوانده میشود.
گویی بندهای، بندهای دیگر را، به پروردگار معرفی میکرد.
نه با تعارفِ زبان...
با گواهیِ جان.
و آنگاه که گفت:
«نَزَلَ... نَزَلَ... نَزَلَ...»
زمان، ایستاد.
این تکرار، تکرارِ واژه نبود.
فرود آمدنِ روحی بود که از خاک گذشته و به آستانِ ملکوت رسیده بود.
هر «نزل»، پلّهای بود از زمین به آسمان.
و چون بر زبان آورد:
«مُجاهِداً... مُوَحِّداً... شَهیداً لِلإِسلامِ وَالْقُرآنِ وَالْعِتْرَهِ...»
واژهها دیگر وصف نبودند.
شهادت بودند.
خلاصهی عمری بودند که اکنون، در چند کلمه، به آسمان عرضه میشد.
در آن لحظه، فهمیدم که حکمت، اگر سالها در جانِ انسانی بنشیند، روزی فرا میرسد که همهی آن سالها، در چند واژه متجلّی میشود.
گویی آن پیرِ حکیم، نه فقط نماز میخواند؛
عصارهی یک عمر تفسیر، فلسفه، عرفان و معرفت را، در قالبِ چند جمله، تقدیمِ پروردگار میکرد.
و مردم...
دیگر تنها گریه نمیکردند.
گریه، آنان را میخواند.
صدای هقهق، با تکبیرها درآمیخته بود.
اشکها، بیاجازه جاری میشدند.
هیچکس، اندوهش را پنهان نمیکرد.
چنان بود که گویی همه، در آن نماز، خود را نیز در برابرِ خدا ایستاده میدیدند.
آن روز، برای نخستین بار، فهمیدم که گاهی اشک، زبانِ ایمان است؛
زبانی که واژه نمیشناسد، اما حقیقت را بیواسطه بیان میکند.
نماز پایان یافت...
اما هیچچیز پایان نیافت.
کاروان، آرامآرام به راه افتاد.
از جمکران...
تا حرمِ بانوی کرامت.
هر قدم، ذکری بود.
هر گام، وداعی.
و هر اشک، پیمانی تازه.
زمین، زیرِ پای آن همه عاشق، آهستهتر میتپید.
گویی خودِ زمان نیز دلش نمیخواست این راه به پایان برسد.
و من...
در آن راه، تنها یک جمله را با همهی وجود فهمیدم؛
اینکه بعضی انسانها را، تنها مردم بدرقه نمیکنند.
فرشتگان نیز، همقدمِ کاروانشان میشوند.
و آن روز...
مشتی که گویی تاریخ را در خود فشرده بود
دیدم که جانم میرود...
بعضی تصویرها را نمیتوان از حافظهی تاریخ پاک کرد.
نه از آن رو که دوربینها آنها را ثبت کردهاند...
از آن رو که دلها، پیش از دوربینها، آنها را دیدهاند.
در میان آن همه اشک و وداع، تصویری بیش از همه در جانم ماند.
دستی...
که گویی هنوز سخن داشت.
میگویند انسان، هنگامی که مرگ از راه میرسد، همه چیز را رها میکند.
اما گاهی...
انسانی هست که حتی مرگ نیز نمیتواند آخرین پیامش را از او بگیرد.
آن دست...
در ذهن من، دیگر دستِ یک تن نبود.
تمثالِ اراده بود.
انگار سالها ایستادگی، در مشتِ یک انسان خلاصه شده بود.
مرگ...
نبض را میگیرد.
نفس را میبرد.
چشمها را میبندد.
اما حقیقتی هست که از دسترسِ مرگ بیرون است.
اراده.
ایمان.
عهد.
مرگ، بر جسم فرمان میراند؛
نه بر آنچه انسان را حقیقتاً انسان میکند.
آن مشت...
اگر تنها مشت بود، روزی فراموش میشد.
اما برای نسلی که سالها ایستادن را از صاحبِ آن دست آموخته بود، دیگر یک مشت نبود.
واژهای بود که بیصدا نوشته شده بود.
وصیتی که بیقلم امضا شده بود.
خطابهای که بیزبان ایراد شده بود.
در آن تصویر، هیچ فریادی نبود.
هیچ شعاری نبود.
هیچ جملهای نوشته نشده بود.
و شاید همین سکوت، رساتر از هزاران سخن بود.
بعضی پیامها را باید دید، نه شنید.
بعضی عهدها را باید زیست، نه خواند.
آن روز فهمیدم...
انسان، همیشه با زبانش سخن نمیگوید.
گاهی تمام زندگیِ او، در یک نگاه خلاصه میشود.
گاهی در یک لبخند.
گاهی در یک اشک.
و گاهی...
در دستی که گویی هنوز از عهدی دیرین پاسداری میکند.
در ازدحامِ آن همه جمعیت، به خود گفتم:
چگونه ممکن است یک تصویر، این همه سخن داشته باشد؟
چگونه ممکن است دستی خاموش، این همه انسان را به اندیشیدن وادارد؟
شاید پاسخ، در خودِ زندگیِ صاحبِ آن دست بود.
سالها، آن دست، باری را بر دوش کشیده بود که تنها خدا از سنگینیِ آن آگاه بود.
سالها، اشاره کرده بود...
دعا کرده بود...
کتاب ورق زده بود...
دستِ کودکی را فشرده بود...
دستِ داغداری را گرفته بود...
با آن دست روح توحیدی اش را فریاد می زد
و با همان دست نفی عبودیت غیرخدا را نشان میداد
و امروز...
همان دست، بیآنکه حرکتی کند، باز هم چیزی به تاریخ میآموخت.
در همان لحظه، دریافتم که جاودانگی، در ماندنِ جسم نیست.
در آن است که حتی سکوتِ انسان نیز، پس از رفتنش، معنا بیافریند.
بعضی انسانها، با سخنرانیهایشان شناخته میشوند.
بعضی، با نوشتههایشان.
اما اندکاند کسانی که آخرین تصویرشان، به اندازهی همهی عمرشان، تفسیر میطلبد.
آن روز...
در میانِ آن همه اشک، ناگهان احساس کردم که این وداع، پایانِ یک روایت نیست.
آغازِ مسئولیتی است که بر دوشِ بازماندگان گذاشته میشود.
اشک...
اگر برای خدا باشد،
انسان را زمینگیر نمیکند.
بلندش میکند.
داغ...
اگر در راه حق باشد،
پایانِ راه نیست.
آغازِ راهی دیگر است.
و من...
بار دیگر، همان جمله را زمزمه کردم؛
نه با زبان...
با تمام جانم.
عراق؛ آنسوی مرزها، تکهای از امت
دیدم که جانم میرود...
مرزها، گاهی روی نقشهاند؛ اما داغ، وطن نمیشناسد.
کاروان که به نجف رسید، دیگر سخن از ایران و عراق نبود.
امت بود...
گویی خونِ تازهای، دوباره در رگهای امتی به جریان افتاده بود. و روح را در کالبد این امت دمیده بود
مردم آمده بودند؛ نه برای بدرقهی یک پیکر، که برای وداع با مردی که عمرش را در راه آنچه حق میدانست، سپری کرده بود.
زنان، بیاختیار میگریستند... پیرمردان، زیر لب دعا میخواندند... جوانان، خود را به کاروان میرساندند... و حتی آنان که مأمور حفظ نظم بودند، لحظهای که فرصت مییافتند، دست بر تابوت میکشیدند؛ گویی آنان نیز میخواستند سهمی از این وداع داشته باشند.
در میان آن همه جمعیت، پسربچهای را دیدم که پیراهنش را بالا گرفته بود تا به تابوت برساند.
شاید هنوز معنای تبرک را نمیدانست...
اما دلِ کودکانهاش فهمیده بود که بعضی وداعها را باید با همهی وجود بدرقه کرد. و چیزی به یادگار از آن داشت
دیدم که جانم میرود...
سالها از آخرین زیارت عتباتش گذشته بود.
سالهای جهاد... سالهای رنج... سالهای جانبازی... سالهای مسئولیت... سالهای صبر.
روزی گفته بود:
«من زیرِ بیرقِ حضرت ابوالفضل العباس هستم.»
و اکنون...
پس از آن همه سال، زیر همان بیرق بازگشته بود.
اما این بار...
نه چون زائری که آمده باشد و بازگردد؛
که چون مسافری که پایانِ راهش را با شهادت به زیارت گره زده است.
دیدم که جانم میرود...
سال شصت، دستِ راستش، یادگارِ انفجار و جهاد شد.
و هر بار که نامِ عباس میآید، این رجز در جانم طنین میاندازد:
«وَاللَّهِ إِنْ قَطَعْتُمُوا یَمِینِی... إِنِّی أُحَامِی أَبَدًا عَنْ دِینِی...»
بعضی رجزها، تنها بر زبان جاری نمیشوند.
بعضی انسانها، تمام عمر، آنها را زندگی میکنند.
دستش را داد... آرامشش را داد... سالهای جوانیاش را داد...
و سرانجام، جانش را نیز...
دیدم که جانم میرود...
این بار، دستِ خالی به این سفر نیامده بود.
با خود، همهی هستیاش را آورده بود.
خودش را...
و عزیزترینِ عزیزانش را.
گلچین از باغچه زندگیاش
خودش را... فرزندش را... دامادش را... عروسش را... و حتی آن دختر معصوم چهاردهماههی شیرخوارهاش را که پیش از آن، نامش نیز با شهادت گره خورده بود. زهرا بود، هم نام مادرش؛ دختر بود هم جنس دخترش رقیه؛ شیرخواره بود هم غذای علی اصغرش
شاید همین شباهت ها بود که صدای ضجه زنان عراقی را با دیدن تابوت زهرا انقدر بالا برد.
زهرا به همراه مادر و پدربزرگش رفت اما پدرش و شاید برادر و خواهرانش را این سو تنها گذاشت
چه میکشد این پدر در این داغ مضاعف...
در برابر عظمتِ کربلا، هر واژهای کوتاه میشود.
تنها این دعا بر لب میماند:
اللَّهُمَّ تَقَبَّلْ مِنَّا ه ٰ ذَا الْقُرْبَان.
و در همان لحظه، بیاختیار، روایتِ آن یارِ وفادارِ عاشورا در خاطرم زنده شد؛ آنگاه که در واپسین لحظهها پرسید:
«أَوَفَیْتُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه؟»
نمیدانم...
اما دلم میخواهد باور کنم هر کس که همهی عمرش را در راه باورش میبازد، در پایانِ راه، آرزویی جز شنیدنِ رضایتِ پروردگار ندارد.
از طرف رهبر شهیدم میپرسم؛ آیا به عهدش وفا کرد؟ آیا از او راضی شدید؟
دیدم که جانم میرود...
آن روز، نجف و کربلا تنها میزبانِ یک تشییع نبودند.
شاهدِ برخاستنِ دوبارهی دلهایی بودند که مرز نمیشناختند.
شاید رازِ خونِ شهید نیز همین باشد...
گاهی تنها ملتی را بیدار نمیکند؛
بلکه امتی را به حرکت وا میدارد.
خونی که از ایران برخاست، در نجف تپید، در کربلا اشک شد، و در دلهای بسیار، خاطرهای مشترک آفرید.
آن روز فهمیدم...
بعضی وداعها، پایانِ یک زندگی نیستند؛
آغازِ مسئولیتی تازهاند.
کاروان، از نجف، راهِ مشهد را در پیش گرفت...
به سوی شهری که در آن چشم به جهان گشوده بود... شهری که سالهای جوانیاش را در کوچههایش زیسته بود... شهری که بارها در آن سخن از قرآن و امید و آینده گفته بود...
او هر سال، آغازِ بهار را با سلام به امام رضا علیهالسلام آغاز میکرد.
اما این بار...
سلامش، چند ماه دیرتر رسید و در خزان عمرش
گویی خراسان نیز، باید سهمِ خود را از این فراق میبرد.
و من...
با خود زمزمه میکردم:
بعضی سفرها، بازگشت نیست...
امتدادِ زیارت است.
و خراسان...
هنوز چشمانتظارِ آخرین سلامِ فرزندش بود.
و منی که این رفتن را میدیدم و زمزمه می کردم:
دیدم که جانم میرود...
داوود شیرزاد