شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۵

فرهنگی

یادداشت؛

رنگِ بی‌رنگی

رنگِ بی‌رنگی
عصر قم - حکایت رومیان و چینیان در دفتر اول مثنوی مولانا، با تقابل نقش‌پردازی و صیقل‌دادن آینه دل، بر اهمیت پالایش درون از رذایل اخلاقی برای درک حقیقت تأکید دارد.
  بزرگنمايي:

عصر قم - حکایت رومیان و چینیان در دفتر اول مثنوی مولانا، با تقابل نقش‌پردازی و صیقل‌دادن آینه دل، بر اهمیت پالایش درون از رذایل اخلاقی برای درک حقیقت تأکید دارد.

به گزارش سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، یکی از زیباترین و پرمعناترین حکایت‌های دفتر اول مثنوی مولانا، داستان رومیان و چینیان است؛ حکایتی که در ظاهر، روایت مسابقه‌ای میان دو گروه از هنرمندان است، اما در لایه‌های عمیق‌تر، دو شیوه متفاوت برای رسیدن به حقیقت را به تصویر می‌کشد: یکی از راه نقش و رنگ و دیگری از مسیر زدودن زنگار و صیقل دادن دل.
در این داستان، پادشاه میان رومیان و چینیان مسابقه‌ای ترتیب می‌دهد. چینیان که در این خوانش می‌توان آنان را نماد دانش، هنر و جلوه‌های ظاهری دانست، رنگ‌های گوناگون می‌خواهند تا نقش و نگاری شگفت بیافرینند:
«چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند»
در برابر آنان، رومیان هیچ رنگ و ابزاری درخواست نمی‌کنند. آنان دیوار خود را صیقل می‌دهند تا همچون آینه‌ای صاف و شفاف، هر تصویری را بازتاب دهد:
«رومیان گفتند: نه نقش و نه رنگ
درخور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند»
هنگامی که پرده‌ها کنار می‌رود، نقش و نگار چینیان در دیوار صیقل‌خورده رومیان نیز منعکس می‌شودو تصویری زیبا پدید می‌آید؛ بی‌آنکه رومیان خود نقشی بر آن کشیده باشند. مولانا در اینجا به نکته‌ای اساسی اشاره می‌کند: گاهی برای دیدن حقیقت، بیش از آنکه به افزودن نیاز داشته باشیم، باید موانع را از میان برداریم. آنچه مانع دیدن است، همیشه نبودن چیزی تازه نیست؛ گاه غبارهایی است که بر آینه دل نشسته و مانع بازتاب حقیقت شده‌اند.
از این منظر، چینیان و رومیان نماد دو وضعیت انسانی‌اند. چینیان نماینده انسانی‌اند که پیوسته در پی افزودن دانش، تجربه و جلوه‌های بیرونی است؛ اما این افزودن، اگر به دگرگونی درون و صیقل یافتن باطن نینجامد، لزوماً به دیدن حقیقت منتهی نمی‌شود. در مقابل، رومیان نماد انسانی‌اند که مسیر کمال را از درون آغاز می‌کند و می‌کوشد با کاستن از حرص، کینه، خودخواهی و دلبستگی‌های نفسانی، آینه وجود خویش را شفاف‌تر کند.
مولانا در توصیف این بی‌رنگی می‌گوید:
«از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مَهیست»
رنگ در این نگاه، نماد جلوه‌های ظاهری و صورت‌های گوناگون است و بی‌رنگی، نشانه رهایی از اسارت آنها. بی‌رنگی به معنای بی‌هویتی یا نفی تفاوت‌ها نیست؛ بلکه رسیدن به مرتبه‌ای است که انسان از اسارت تعلقات و صورت‌های محدودکننده رها می‌شود و امکان دیدن حقیقت را روشن‌تر می‌یابد.
از همین رو، صیقل دادن دل در اندیشه مولانا یکی از مهم‌ترین مراحل سیر و سلوک است. دل گرفتار کینه، حسد، حرص و خودبینی، مانند آینه‌ای غبارگرفته، نمی‌تواند حقیقت را شفاف بازتاب دهد. رومیان در این حکایت، نماد چنین دل‌های صیقل‌خورده‌ای هستند:
«رومیان آن صوفیانند ای پسر
بی‌ز تکرار و کتاب و بی‌هنر
لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها»
مقصود مولانا نفی دانش و هنر نیست؛ بلکه تأکید بر آن است که دانش زمانی ارزشمندتر می‌شود که به صفای درون، رهایی از خودبینی و تعلقات نفسانی و در نهایت، آمادگی برای درک حقیقت بینجامد؛ چنان‌که رومیان با صیقل دادن سینه‌های خود از آز، حرص، بخل و کینه، به چنین مرتبه‌ای دست یافته‌اند.
در حقیقت، مسئله اصلی حکایت، تفاوت میان «افزودن» و «زدودن» است. چینیان با رنگ و نقش می‌آفرینند، اما رومیان با زدودن زنگار، دیوار را به آینه‌ای برای بازتاب حقیقت تبدیل می‌کنند. مولانا از این رهگذر نشان می‌دهد که برای دیدن حقیقت، لزوماً به رنگ، نقش و ظواهر بیرونی نیاز نداریم؛ آنچه بیش از همه ضروری است، زدودن غبارهایی است که از حرص، کینه، بخل و خودبینی بر آینه دل نشسته‌اند.
«رنگ بی‌رنگی» در واقع، رهایی از اسارت رنگ‌ها و ظواهر است؛ رسیدن به صفای درونی که در آن، دل همچون آینه‌ای صاف، حقیقت را بی‌پرده‌تر می‌بیند و بازتاب می‌دهد.
نویسنده: سیدجواد حسینی


نظرات شما