چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

از تهران تا دیترویت؛ جنگی که در خاورمیانه آغاز می‌شود و در آمریکا صورت‌حسابش پرداخت می‌شود

از تهران تا دیترویت؛ جنگی که در خاورمیانه آغاز می‌شود و در آمریکا صورت‌حسابش پرداخت می‌شود
عصر قم - هر بار که یک موشک از پایگاه‌های نظامی آمریکا شلیک می‌شود، همزمان بخشی از بودجه‌ای که می‌توانست صرف آموزش، بهداشت یا زیرساخت شود نیز از دسترس جامعه خارج می‌شود.پرسش امروز صرفاً این نیست که جنگ با ایران چه نتایجی در خاورمیانه خواهد داشت؟ و مهم‌تر ...
  بزرگنمايي:

عصر قم - هر بار که یک موشک از پایگاه‌های نظامی آمریکا شلیک می‌شود، همزمان بخشی از بودجه‌ای که می‌توانست صرف آموزش، بهداشت یا زیرساخت شود نیز از دسترس جامعه خارج می‌شود.پرسش امروز صرفاً این نیست که جنگ با ایران چه نتایجی در خاورمیانه خواهد داشت؟ و مهم‌تر ...

به گزارش سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، درگیری با ایران را نمی‌توان یک رویداد امنیتی صرف دانست. این پدیده در نقطه تلاقی سه روند ساختاری قرار دارد: بحران مشروعیت مداخلات خارجی آمریکا، نفوذ مجتمع نظامی–صنعتی بر فرآیند تصمیم‌گیری و شکاف فزاینده میان نیازهای جامعه آمریکایی و اولویت‌های سیاست خارجی واشنگتن.
شاید بزرگ‌ترین بازنده هر جنگ جدید آمریکا در خاورمیانه نه تهران باشد و نه حتی بازیگران منطقه‌ای؛ بلکه شهروندی باشد که هزاران کیلومتر دورتر در اوهایو، میشیگان یا کالیفرنیا زندگی می‌کند و بدون حضور در میدان جنگ، هزینه آن را از طریق مالیات، تورم، کاهش خدمات عمومی و فرسایش سرمایه اجتماعی می‌پردازد.
تصور کنید معلمی در یکی از شهرهای صنعتی آمریکا برای تأمین تجهیزات آموزشی مدرسه با کمبود بودجه مواجه است. همزمان در همان روز، کنگره درباره میلیاردها دلار هزینه جدید نظامی بحث می‌کند. این دو تصویر در نگاه نخست هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند؛ اما دقیقاً در همین نقطه است که ماهیت واقعی جنگ آشکار می‌شود. جنگ تنها رخدادی در میدان نبرد نیست؛ بلکه سازوکاری برای بازتوزیع منابع، اولویت‌ها و حتی تخیل سیاسی یک جامعه است.
در بحث‌های مربوط به رویارویی آمریکا و ایران، تمرکز غالب بر برندگان و بازندگان ژئوپلیتیکی است. رسانه‌ها درباره توان موشکی، ائتلاف‌های منطقه‌ای، بازار انرژی و توازن قوا سخن می‌گویند. اما آنچه کمتر دیده می‌شود، تأثیرات درونی این روند بر جامعه‌ای است که خود را در جایگاه تصمیم‌گیرنده جنگ می‌بیند. این غفلت، اتفاقی نیست؛ بلکه ریشه در نوعی نگاه تقلیل‌گرایانه دارد که سیاست خارجی را از سیاست داخلی جدا فرض می‌کند؛ گویی بودجه جنگ از جهانی موازی تأمین می‌شود و هیچ نسبتی با زندگی شهروندان ندارد.
جنگ با ایران؛ فراتر از یک رویداد نظامی
نخستین سطح تحلیل، فهم خود واقعه است. درگیری با ایران صرفاً یک نزاع دوجانبه میان دو دولت نیست؛ بلکه نقطه برخورد چندین بحران همزمان است: بحران نظم منطقه‌ای در غرب آسیا، بحران مشروعیت هژمونی آمریکا، رقابت قدرت‌های بزرگ و ظهور بازیگران غیرغربی که دیگر قواعد یک‌جانبه دهه ۱۹۹۰ را نمی‌پذیرند.
اهمیت این مسئله از آن روست که ایران برخلاف بسیاری از اهداف پیشین مداخلات آمریکا، نه یک دولت فروپاشیده است و نه بازیگری منزوی و فاقد ظرفیت پاسخ. به همین دلیل هرگونه درگیری با تهران، برخلاف جنگ‌های کم‌هزینه‌تر گذشته، می‌تواند زنجیره‌ای از پیامدهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی را در مقیاسی فراتر از محاسبات اولیه واشنگتن ایجاد کند.
پرسش کلیشه‌شکن در اینجا آن است که چرا باوجود تجربه‌های پرهزینه عراق و افغانستان، همچنان گزینه نظامی در دستور کار بخش‌هایی از ساختار قدرت آمریکا باقی می‌ماند؟ پاسخ را باید نه در شخصیت سیاستمداران، بلکه در منطق ساختارها جست‌وجو کرد.
ژئوپلیتیک قدرت؛ هنگامی که امپراتوری هزینه هژمونی را می‌پردازد
دومین سطح تحلیل به موازنه قدرت مربوط می‌شود. در ادبیات روابط بین‌الملل، قدرت تنها توانایی تحمیل اراده نیست؛ بلکه توانایی تحمل هزینه‌های اعمال آن اراده نیز هست. از این منظر، مسئله اصلی آمریکا نه کمبود قدرت نظامی، بلکه افزایش هزینه‌های حفظ موقعیت هژمونیک است.
ایالات متحده نزدیک به چهار دهه پس از پایان جنگ سرد همچنان بخش بزرگی از منابع خود را صرف حفظ شبکه‌ای جهانی از پایگاه‌ها، ائتلاف‌ها و تعهدات امنیتی می‌کند. این در حالی است که محیط بین‌المللی دیگر همان محیط تک‌قطبی دهه ۱۹۹۰ نیست. ظهور چین، احیای نقش روسیه، گسترش همکاری‌های جنوب جهانی و افزایش استقلال بازیگران منطقه‌ای، هزینه اعمال هژمونی را به شکل چشمگیری افزایش داده است.
در چنین شرایطی، رویارویی با ایران صرفاً یک پرونده امنیتی نیست؛ بلکه آزمونی برای ظرفیت آمریکا در مدیریت همزمان چند جبهه ژئوپلیتیکی است. هر دلار هزینه‌شده در خاورمیانه، به معنای محدودتر شدن منابع در رقابت‌های بزرگ‌تر جهانی نیز هست. این همان پارادوکسی است که بسیاری از نظریه‌پردازان افول امپراتوری‌ها به آن اشاره کرده‌اند: قدرت‌های بزرگ اغلب نه به دلیل شکست نظامی، بلکه به علت فرسایش تدریجی منابع خود دچار بحران می‌شوند.
از این منظر، ایران صرفاً یک بازیگر منطقه‌ای نیست؛ بلکه به بخشی از معادله بزرگ‌تر بازتوزیع قدرت در نظام بین‌الملل تبدیل شده است.
سه شر مارتین لوترکینگ و بازگشت یک هشدار فراموش‌شده
سومین سطح تحلیل، گفتمانی است. اهمیت سخنان مارتین لوترکینگ در این بود که نژادپرستی، فقر و نظامی‌گری را پدیده‌هایی مستقل نمی‌دانست. او معتقد بود این سه عنصر درون یک ساختار مشترک عمل می‌کنند و یکدیگر را بازتولید می‌کنند.
امروز نیز می‌توان مشاهده کرد که چگونه گفتمان امنیتی در آمریکا، بسیاری از مسائل اجتماعی را به حاشیه می‌راند. هنگامی که تهدیدهای خارجی به محور اصلی سیاست تبدیل می‌شوند، پرسش‌های مربوط به عدالت اجتماعی، نابرابری اقتصادی و کارآمدی حکمرانی به تدریج از مرکز توجه خارج می‌شوند.
نقد معرفتی این وضعیت نشان می‌دهد که مسئله صرفاً وجود تهدید نیست؛ بلکه نحوه بازنمایی تهدید اهمیت دارد. در سنت مطالعات انتقادی، قدرت تنها از طریق ابزار نظامی اعمال نمی‌شود؛ بلکه از طریق تولید معنا نیز عمل می‌کند. هنگامی که جامعه‌ای دائماً در وضعیت اضطرار امنیتی قرار گیرد، تصمیماتی که در شرایط عادی با مقاومت روبه‌رو می‌شوند، به‌راحتی مشروعیت می‌یابند.
در این چارچوب، جنگ با ایران تنها یک عملیات نظامی نیست؛ بلکه بخشی از سازوکار تولید رضایت سیاسی برای تداوم ساختارهای موجود قدرت است. این همان نقطه‌ای است که هشدار آیزنهاور درباره «مجتمع نظامی–صنعتی» همچنان موضوعیت پیدا می‌کند.
آنچه پنهان مانده است؛ اقتصاد سیاسی جنگ
عامل اصلی تداوم نظامی‌گری را باید در اقتصاد سیاسی آن جست‌وجو کرد. جنگ صرفاً مصرف‌کننده منابع نیست؛ بلکه برای برخی بازیگران اقتصادی و نهادی، تولیدکننده منافع نیز هست. صنایع تسلیحاتی، شبکه‌های لابی، پیمانکاران امنیتی و بخش‌هایی از بوروکراسی دفاعی، همگی در ساختاری قرار گرفته‌اند که افزایش تهدید به افزایش منابع آنان منجر می‌شود.
این تحلیل به معنای انکار تهدیدهای واقعی نیست؛ بلکه نشان می‌دهد میان وجود تهدید و نحوه پاسخ به آن تفاوت وجود دارد. هنگامی که یک ساختار نهادی از استمرار فضای امنیتی سود می‌برد، احتمال بازتولید مداوم آن فضا نیز افزایش می‌یابد.
در نتیجه، جنگ به جای آنکه استثنا باشد، به بخشی از وضعیت عادی تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن شهروندان هزینه‌ها را می‌پردازند اما تصمیمات اصلی در سطوحی گرفته می‌شود که فاصله زیادی با زندگی روزمره آنان دارد.
انقلاب اسلامی و چالش روایت هژمونیک
چهارمین لایه تحلیل به نسبت این موضوع با گفتمان انقلاب اسلامی مربوط می‌شود. یکی از مهم‌ترین پیام‌های انقلاب اسلامی، نقد تمرکز قدرت در نظام بین‌الملل و به چالش کشیدن تصور انحصاری از مشروعیت سیاسی بود.
از این منظر، تقابل ایران و آمریکا صرفاً نزاعی بر سر منافع جغرافیایی نیست؛ بلکه برخورد دو روایت متفاوت از نظم جهانی است. روایت نخست بر تداوم ساختار هژمونیک موجود تأکید دارد و روایت دوم بر امکان ظهور بازیگران مستقل و چندمرکزی شدن قدرت جهانی.
به همین دلیل، اهمیت مقاومت ایران در معادلات منطقه‌ای تنها به توان نظامی آن محدود نمی‌شود. مسئله اصلی این است که استمرار استقلال سیاسی ایران، به‌طور نمادین این گزاره را به چالش می‌کشد که همه بازیگران ناگزیر از تبعیت از اراده قدرت مسلط هستند.
شکاف میان نظریه و اجرا؛ مسئله سیاست‌گذاری
بخش مهمی از مسئله به سیاست‌گذاری عمومی بازمی‌گردد. در آمریکا، شکاف آشکاری میان وعده‌های انتخاباتی و واقعیت تصمیم‌گیری وجود دارد. سیاستمداران بارها با شعار پایان دادن به جنگ‌های بی‌پایان به قدرت رسیده‌اند، اما ساختارهای نهادی موجود اغلب امکان تحقق کامل این وعده‌ها را محدود کرده‌اند.
این تجربه برای سایر کشورها نیز درس‌آموز است. هرگاه نهادهای تصمیم‌گیر از نظارت عمومی فاصله بگیرند، احتمال شکل‌گیری چرخه‌های خودتقویت‌کننده قدرت افزایش می‌یابد.
در این زمینه سه پیشنهاد عملیاتی قابل طرح است:
نخست، تقویت سازوکارهای شفافیت بودجه‌ای و انتشار عمومی آثار اقتصادی تصمیمات امنیتی.
دوم، ایجاد نهادهای ارزیابی مستقل برای سنجش هزینه–فایده مداخلات خارجی پیش از تصویب آنها.
سوم، گسترش آموزش عمومی درباره پیوند میان سیاست خارجی، عدالت اجتماعی و رفاه داخلی به‌منظور افزایش مشارکت آگاهانه شهروندان.
آینده‌ای که اکنون در حال شکل‌گیری است
مهم‌ترین پرسش آینده‌پژوهانه این است که اگر روند کنونی ادامه یابد چه رخ خواهد داد؟ پاسخ کوتاه این است که شکاف میان قدرت سخت و مشروعیت اجتماعی عمیق‌تر خواهد شد. هیچ قدرتی صرفاً با انباشت تجهیزات نظامی پایدار نمی‌ماند. پایداری سیاسی نیازمند اعتماد عمومی، انسجام اجتماعی و توزیع متوازن منابع است.
اگر منابع ملی به شکل فزاینده در مسیر رقابت‌های نظامی مصرف شوند، در حالی که مسائل داخلی حل‌نشده باقی بمانند، فشارهای اجتماعی به تدریج خود را در قالب قطبی‌سازی سیاسی، کاهش اعتماد عمومی و بحران نمایندگی نشان خواهند داد.
سایه موشک‌ها و تصویر آینده
در آغاز این یادداشت از معلمی سخن گفتیم که با کمبود بودجه آموزشی روبه‌رو بود. آن تصویر در واقع استعاره‌ای از یک انتخاب بزرگ‌تر است؛ انتخاب میان سرمایه‌گذاری بر انسان یا سرمایه‌گذاری بر جنگ. تاریخ نشان داده است که امپراتوری‌ها معمولاً زمانی وارد مرحله فرسایش می‌شوند که دیگر نتوانند میان امنیت خارجی و رفاه داخلی تعادل برقرار کنند.
با ایران، حتی اگر با هدف نمایش قدرت آغاز شود، می‌تواند نتیجه‌ای معکوس به بار آورد. زیرا در جهانی که مشروعیت، تاب‌آوری اجتماعی و قدرت اقتصادی به اندازه قدرت نظامی اهمیت یافته‌اند، هر درگیری پرهزینه‌ای بیش از آنکه رقیب را فرسوده کند، ظرفیت‌های درونی آغازگر آن را مستهلک می‌سازد. از همین رو، ممکن است بزرگ‌ترین دستاورد راهبردی ایران نه در میدان نبرد، بلکه در آشکار شدن محدودیت‌های ساختاری قدرت آمریکا باشد؛ محدودیت‌هایی که هرچه بیشتر نمایان شوند، گذار نظام بین‌الملل به سوی نظمی متوازن‌تر را تسریع خواهند کرد.
پاینده باد جمهوری اسلامی ایران
شکسته‌تر باد هیمنه ایالات متحده
الداعی الی سواء السبیل و الآخذ بید الأمه إلی مدارج الکمال


نظرات شما