چهارشنبه ۲۴ تير ۱۴۰۵

فرهنگی

پویش ملی« ۱۰۰۱ روایت»؛

روایت؛ ثبت حافظه تاریخی یک ملت در وداع با رهبر شهید

روایت؛ ثبت حافظه تاریخی یک ملت در وداع با رهبر شهید
عصر قم - پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا، تلاشی برای گردآوری این روایت‌های ماندگار است؛ روایت‌هایی که از میان اشک، حماسه، تصویری جامع از یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران ترسیم می‌کنند.
  بزرگنمايي:

عصر قم - پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا، تلاشی برای گردآوری این روایت‌های ماندگار است؛ روایت‌هایی که از میان اشک، حماسه، تصویری جامع از یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران ترسیم می‌کنند.

به گزارش سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، بعضی رخدادها در قاب خبر نمی‌مانند؛ به حافظه یک ملت تبدیل می‌شوند. وداع باشکوه مردم با رهبر شهید، رویدادی از همین جنس است؛ حماسه‌ای که هر چشم، روایتی از آن دید و هر دل، برداشتی از آن با خود به یادگار برد. پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا، تلاشی برای گردآوری این روایت‌های ماندگار است؛ روایت‌هایی که از میان اشک، حماسه، ایمان و عهد، تصویری جامع از یکی از مهم‌ترین بزنگاه‌های تاریخ معاصر ایران و امت اسلامی ترسیم می‌کنند.
فریاد انتقام؛ بازتولید هویت یا خشم کور؟ روایت یک ضرورت راهبردی
تشییع میلیونی رهبر شهید، یک آیینِ صرفاً سوگواری نیست. در نظریه‌ی «رسانه‌شدگی سوگواری» ( Mediatized Mourning) ، این دست آیین‌ها کارکردی فراتر از ابراز درد دارند؛ آنها «آیین‌های آغاز» هستند که تعلق‌خاطر جمعی را بازتعریف کرده و بیعتی دوباره با آرمان‌های یک جریان را رقم می‌زنند. انتقام جویی مردم رو یک صدا و یک دست رقم می‌زند با این حال، برخی هنوز برچسب «خشم غیرعقلانی» بر پیشانیِ واژه‌ی انتقام می‌زنند. اما باید پرسید: آیا فرار از این واژه، فرار از عزت نیست؟ آنچه در پی می‌آید، کالبدشکافیِ انتقام به‌مثابه‌ی یک راهبرد عقلانی، تاریخی و هویتی است.
۱. چرا انتقام، عاقلانه‌ترین محاسبه است؟
در نظریه‌ی «رنج‌کینهایت» ( Ressentiment) ، احساسِ تحقیرِ تاریخی و قربانی‌شدگیِ جمعی، نه یک آسیبِ روانی که منبعی برای انسجام و mobilization است. دشمنِ جنایت‌پیشه، واژگانی چون «امنیت» و «منافع ملی» را به‌خوبی می‌شناسد و از آنها سوءاستفاده می‌کند؛ اما آنچه او را می‌ترساند، ملتی است که برای خون شهید، از منافع مقطعی خود می‌گذرد. قرآن کریم می‌فرماید: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ»؛ این آیه، هراسِ راهبردیِ دشمن را هدف قرار داده است. بر اساس نظریه‌ی «چارچوب‌سازی عاطفی» ( Emotional Framing) ، روایتِ «انتقام» دقیقاً همان چارچوبی است که می‌تواند عواطف عمومی را برای ایستادگیِ حداکثری بسیج کند. این، احساسی‌گری نیست؛ نهایت عقلانیتِ یک بازیِ راهبردی است.
۲. زنجیره‌ای به درازای ۱۴۰۰ سال؛ از عاشورا تا تشییع
نظریه‌ی «سوگواریِ ستیزه‌جو» ( Agonistic Mourning) نشان می‌دهد که آیین‌های سوگ، می‌توانند حافظه‌ی جمعی را به موتورِ محرکِ عدالت‌خواهیِ معاصر تبدیل کنند. حضرت امام حسین(ع) فرمود: «خون من آرام نمی‌گیرد تا خدا حضرت مهدی(عج) را مبعوث کند.» تشییع رهبر شهید، حلقه‌ای از همین زنجیره‌ی بی‌پایان است. این آیین، به ما یادآوری می‌کند که حرارت عاشورا هرگز سرد نشده و عزاداریِ ما، تنها گریستن بر گذشته نیست؛ اعلامِ وفاداری به آینده‌ای است که تا برپاییِ عدالتِ کامل، ادامه خواهد یافت. در این میان، فضای مجازی و رسانه‌ها به‌عنوان «حافظه‌ی دیجیتال» عمل می‌کنند و این زنجیره‌ی تاریخی را به نسلی جدید منتقل می‌سازند.
۳. «مرگ بر آمریکا»؛ از یک شعار تا یک هویتِ جهانی
بر اساس نظریه‌ی «رسانه‌ها به‌عنوان عرصه‌ی بازتولید هویت و خشونتِ مشروع»، رسانه‌ها می‌توانند یک گفتمانِ بومی را به الگویی جهانی تبدیل کنند. چهار دهه پیش، «مرگ بر آمریکا» را تنها در خیابان‌های ایران فریاد می‌زدیم؛ اما امروز، میلیون‌ها انسان در سراسر جهان - از آمریکای لاتین تا جنوب شرق آسیا - همین طنین را تکرار می‌کنند. فریادِ انتقامِ سردار سلیمانی و رهبر شهید، صرفاً یک واکنشِ لحظه‌ای نبود؛ بلکه بازتولیدِ هویتیِ فراملی است که استکبار جهانی از آن وحشت دارد. این نظریه نشان می‌دهد که رسانه‌ها با برجسته‌سازیِ «دشمنِ مشترک»، خطوطِ هویتیِ تازه‌ای ترسیم می‌کنند که «ما» را به «آنها» پیوند می‌زند و از این طریق، قدرتِ چانه‌زنیِ سیاسی را افزایش می‌دهند.
۴. انتقام و اقتصاد مقاومتی؛ دو روی یک سکه‌ی تاب‌آوری
نظریه‌ی «رسانه‌شدگیِ mobilization» تأکید دارد که یک روایتِ هویت‌بخش، می‌تواند هزینه‌های مادی را در چشمِ مخاطب کاهش دهد. تحریم‌ها برای تضعیفِ روحیه‌ی ما طراحی شده‌اند؛ اما وقتی ملتی با شعارِ انتقام، مصمم به ایستادگی باشد، سختی‌ها نه به‌عنوانِ شکست، که به‌عنوانِ بخشی از مسیرِ عزت تلقی می‌شوند. این همان نقطه‌ای است که اقتصاد مقاومتی از یک تئوریِ انتزاعی، به یک راهبردِ زیسته تبدیل می‌شود. به‌عبارتی، موتورِ محرکه‌ی عبور از تحریم‌ها، صرفاً تدبیرِ اقتصادی نیست؛ بلکه همان «چارچوبِ عاطفیِ» است که اراده‌ی جمعی را برای تحملِ هزینه‌ها تقویت می‌کند.
جمعیت میلیونی تشییع، نظریه‌ها را به نمایش گذاشت: این آیین، نشان داد که «انتقام» یک کلمه‌ی تاریخی یا شعارِ زودگذر نیست؛ یک ضرورتِ حیاتی و ابزاری برای بازتولیدِ هویتِ جمعیِ عزتمندانه است. ما این پیام را با افتخار به جهان می‌رسانیم: «عزت را با ذلت عوض نمی‌کنیم.»
همان‌گونه که زینب(س) در کوفه، با فریادِ خود، حقیقتِ عاشورا را زنده نگه داشت، ما هم در فضای رسانه‌ای امروز، وظیفه داریم صدای این حقیقت باشیم. ما نباید اجازه دهیم دشمن، روایتِ «انتقام» را به «خشمِ کور» و «آیینِ تشییع» را به «سوگِ صرف» تقلیل دهد. این، رسالتِ نظری و میدانیِ ماست؛ چرا که فریادِ عزت، هرگز نباید به گوشِ تاریخ بسپاریم؛ باید آن را در کالبدِ رسانه‌های امروز جاری کنیم.
سید علیرضا خوشرو
کاروان، از کربلا برخاست
نه برای آنکه سفر به پایان رسیده باشد؛
برای آنکه آخرین منزل، سال‌ها چشم‌انتظار بود.
از آستانِ حسین(ع)...
تا آستانِ رضا(ع)...
راهی نبود؛ امتدادِ همان راهِ عاشقی بود.
و خراسان...
این بار، فرزندِ خویش را نه برای زیارت، که برای همیشه در آغوش می‌گرفت.
دیدم که جانم می‌رود...
سال‌ها، هر بهار، سلامش را با امام رضا علیه‌السلام آغاز کرده بود.
این بار نیز آمد...
اما نه چون زائری که چند روز بعد بازگردد.
بر شانه‌های ملتی آمد که دل نداشتند حتی یک لحظه از او جدا شوند.
از روزها پیش...
خیابان‌ها پر بود.
مردم آمده بودند؛
نه فقط برای بدرقه‌ی یک پیکر...
برای آنکه آخرین سلامشان را جا نگذارند.
آن روز...
مشهد، دریایی از سیاهی و سرخی بود.
اشک و پرچم
مرثیه و بیعت
داغ و اراده
همه، کنار هم ایستاده بودند.
دیدم که جانم می‌رود...
غروبِ پنجشنبه بود...
چه تقارنِ عجیبی.
روزی به شهید رئیسی گفته بود:
«غروب پنجشنبه، حتماً به زیارت امام رضا(ع) برو.»
آن روز...
مرید، به آن قرار وفا کرد.
و این بار...
مراد نیز، در همان غروب، به همان وعده رسید.
شاید قرارهای عاشقان، سال‌ها پیش، در آسمان نوشته می‌شود.
دیدم که جانم می‌رود...
می‌گویند شاعر، گاهی پیش از آنکه شعرش را بسراید، خودش آن را زندگی می‌کند.
و او...
سال‌ها پیش از آنکه «امین» تخلّصِ شعرش باشد،
امینِ امانت‌های بزرگی بود؛
امانتِ ایمانِ یک ملت، عزتِ یک سرزمین، و امیدِ امت اسلامی.
و چه زیبا...
که پایانِ راهش نیز، بازگشتِ یک امانت بود.
امانتی...
که از آغوشِ مردم،
به آغوشِ امامش سپرده شد.
دیدم که جانم می‌رود...
اما پیش از آنکه پدر، به آغوشِ خاک سپرده شود...
آخرین نماز را، پسر بر پدر خواند.
آرام...
استوار...
با همان طمأنینه‌ای که سال‌ها مردم، در سیمای پدر دیده بودند.
گویی سال‌ها، نه فقط در خانه‌ی او، که در مکتبِ او زیسته بود.
و آنگاه، با صدایی که بغض را در دلِ هزاران انسان شکست، گواهی داد:
«اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرًا...»
چه گواهیِ بزرگی...
گواهیِ فرزندی که همه‌ی عمر، نزدیک‌ترین شاهدِ زندگیِ پدر بود.
و ما نیز، در میان آن همه اشک، جز این، چیزی برای گفتن نداشتیم:
آری... ما نیز از او جز خیر ندیدیم.
نماز پایان یافت...
آرام...
پیکر را از تابوت برداشتند.
تنِ خسته‌ای که یک عمر، بارِ یک امت را بر دوش کشیده بود.
دستی که نشانِ جهاد داشت.
همان دستانی که سال‌ها برای این مردم دعا کرده بود.
دلم می‌خواست کسی آرام در گوشِ خاک زمزمه کند:
آرام‌تر...
این تن، بسیار رنج کشیده است...
دیدم که جانم می‌رود...
گفتند:
«تدفین تمام شد.»
اما مگر می‌شود؟
پدر را به خاک می‌سپارند...
پدری‌اش را که نه.
دیروز...
او سایه‌ی این خانه بود.
امروز... پرچم، بر دوشِ فرزندش آرام گرفته است.
راه، بی‌صاحب نمانده است.
اما دل... دلتنگِ آن سایه‌ای است که سی‌وهفت سال، پناهِ این امت بود. آقا... اکنون که در جوارِ امام رئوف و در کنارِ امام، شهیدان و یارانِ صادقت آرام گرفته‌ای، برای این امت دعا کن. دعا کن که اشک‌ها، به لبخندِ فتح برسند. دعا کن که این راه، به دستِ فرزندت، تا روزی ادامه یابد که پرچم، به دستِ صاحبِ اصلی‌اش برسد. دعا کن که ما نیز، از قافله‌ی مجاهدان جا نمانیم.
ما را چه به آن سفره... اما مگر نه اینکه خاندانِ تو، سفره‌ی رحمت را از ضعیفترین بندگان خدا دریغ نمی‌کردند؟ تو نیز فرزندِ همان مکتبی... اگر نگاهت به ما افتاد، دستِ این جاماندگان را هم بگیر. شاید دعای تو، فاصله‌ی بی‌لیاقتیِ ما تا رحمتِ خدا را پُر کند. شاید دعای تو، جرعه‌ای از جامِ شهادت را نیز، روزی قسمتِ ما کند.
دیدم که جانم می‌رود...
و آنگاه...
همه‌چیز، در یک نقطه خلاصه شد.
ادمینِ کانالِ اخبارِ رهبرِ شهید،
آخرین خبر را نوشت...
«.»
فقط یک نقطه...
راسِ ساعتِ ۱:۲۰ بامدادِ جمعه.
و من فهمیدم...
گاهی یک نقطه،
از هزار مرثیه، جان‌سوزتر است.
یک نقطه ماند...
نقطه‌ای که زخمِ همه‌ی داغ‌های ناتمام را دوباره گشود.
و حال قصه‌ی هجران آغاز شد.
اما...
هر نقطه،
می‌تواند آغازِ سطری تازه نیز باشد.
پدر رفت...
اما راه ماند.
اشک ماند...
عهد نیز ماند.
سیاهی، دستِ سرخ را رها نکرد.
مرثیه، از جا برخاست... و حماسه شد.
و من...
در میانِ هیاهوی حرم،
در میانِ اشکِ میلیون‌ها دلداده،
و من... دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. فقط...
بعثتِ مردم
دیدم که جانم می‌رود...
بعضی تشییع‌ها، پایانِ یک زندگی‌اند.
بعضی، پایانِ یک دوران.
اما گاهی...
تشییعِ یک انسان، آغازِ فصلی تازه در تاریخ است.
آنچه این روزها دیدیم، فقط بدرقه‌ی یک پیکر نبود؛
بعثتِ یک ملت بود.
دیدم که جانم می‌رود...
بعضی‌ها گفتند: این، یک رفراندم بود.
نه...
رفراندم، رأیِ مردم را می‌شمارد؛
اما این تشییع، دلِ مردم را آشکار کرد.
رفراندم، صندوق می‌خواهد؛
اما اینجا، صندوق‌ها بسته بود و دل‌ها گشوده.
رفراندم، نتیجه‌ی یک روز است؛
اما این حضور، ثمره‌ی شصت سال مجاهدت، سی‌وهفت سال امامت، و پیوندِ امام و امت بود.
دیدم که جانم می‌رود...
سال‌ها گفتند:
این ملت، از انقلاب خسته شده است...
از ولایت عبور کرده است...
از مقاومت بریده است...
سال‌ها، خوبی‌ها را کوچک کردند...
خطاها را بزرگ...
حقیقت را در غبارِ روایت‌ها پنهان کردند.
از زندگیِ اشرافی گفتند...
از فرار گفتند...
از پناهگاه گفتند...
اما خدا خواست...
آخرین روایت را، نه رسانه‌ها...
که خون بنویسد.
و خون، دروغ را رسواتر از هر استدلالی کرد.
گاهی خدا، برای آنکه حقیقت را آشکار کند، آخرین استدلالش را با خون می‌نویسد.
دیدم که جانم می‌رود...
او تا زنده بود، مردم را به بیداری فراخواند؛
به بصیرت...
به مطالعه...
به شناختِ دشمن...
به حضور...
سال‌ها گفت:
«جنگ تمام نشده است...»
و یک ماه پیش از پروازش گفت:
اگر حادثه‌ای برای این کشور پیش بیاید...
خدا این مردم را مبعوث خواهد کرد...
و کار را مردم تمام خواهند کرد.
آن روز... بسیاری، آن جمله را فقط شنیدند... اما روزگار، معنای آن را برای همه ترجمه کرد.
دیدم که جانم می‌رود...
دشمن، گمان می‌کرد با شهادتِ فرمانده، صفوفِ امت از هم خواهد پاشید.
اما نفهمید...
گاهی خدا، فرمانده را می‌برد...
تا مردم را برانگیزد.
گمان کردند یک صدا را خاموش کرده‌اند... غافل از آنکه خون، بلندترین صداست.
شیشه را شکستند...
غافل از آنکه این، شیشه‌ی عطر بود.
عطرش، همه‌جا را گرفت.
دیدم که جانم می‌رود...
آن روز...
در تهران...
در قم...
در نجف...
در کربلا...
در مشهد...
فقط یک تشییع برگزار نشد.
ملتی، دوباره خود را شناخت.
فهمید که سال‌ها، بیش از آنکه تماشاگرِ تاریخ باشد، سازنده‌ی تاریخ بوده است.
از «امتِ پیرو»...
به «امتِ مأمور» رسید.
دیگر فقط اشک نمی‌ریخت...
بارِ راه را نیز بر دوش می‌گرفت.
دیدم که جانم می‌رود...
شاید رازِ بعثت، همین باشد.
پیامبران، مردم را با کلام بیدار می‌کردند...
و گاهی...
خونِ اولیای خدا، همان رسالت را کامل می‌کند.
او تا زنده بود، مردم را بیدار می‌کرد...
و چون به خون نشست، خودِ مردم، ادامه ٔ بعثتِ او شدند.
شهادت...
پایانِ یک انسان نیست.
آغازِ بیداریِ انسان‌های دیگر است.
دیدم که جانم می‌رود...
چند روز بعد...
رهبرِ جدید گفت:
«این شما مردم بودید که کشور را رهبری کردید و اقتدار آن را ضمانت نمودید.»
آری...
رهبر شهید، پیش از رفتنش، امت را برای روزی که دیگر خودش در میانشان نباشد، آماده کرده بود.
و پس از رفتنش...
همان مردم، ستونِ خیمه شدند.
شاید این، بزرگ‌ترین هنرِ او بود...
اینکه پیش از آنکه خود برود...
ملتی را به میدان آورده بود.
دیدم که جانم می‌رود...
اکنون...
گریه، کافی نیست.
بعثت، یعنی برخاستن.
یعنی هرکس، سهمِ خود را از این پرچم بردارد.
یعنی روایت کند...
روشنگری کند...
بایستد...
و اجازه ندهد خونِ شهید، در هیاهوی دروغ گم شود.
امروز... نوبتِ برخاستنِ ماست. نوبتِ آن است که بعثت، در قامتِ مردم ادامه یابد.
و شاید...
معنای حقیقیِ «بعثتِ مردم» همین باشد.
داوود شیرزاد
به رسم امانت در جوارِ حضرتِ جان
«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ، اَللَّهُمَّ اِرْفَعْ دَرَجَتَهُ فِی أَعْلَى عِلِّیِّینَ وَ اُخْلُفْ عَلَى عَقِبِهِ فِی اَلْغَابِرِینَ وَ عِنْدَکَ نَحْتَسِبُهُ یَا رَبَّ اَلْعَالَمِینَ»
به گمانم آنانکه از سردیِ خاک سخن می‌گفتند، نمی‌دانستند که گاهی داغِ رجعتِ اولیاء الله تا ابدیت دل‌ها را داغدار و خون‌ها را خروشان نگاه می‌دارد؛ ما در این تلخیِ زمانه غربتِ بی‌پدری را تجربه و دردِ یتیمی را از اعماق وجودمان درک کردیم؛ حالا که ولیّ‌مان به خباثتِ پلیدانِ زمان به شهادت رسیده، تنها انتقامی مقتدرانه تسکین دل‌های خونین و خاطرِ زخمی ما فرزندانِ وفادار معرفت‌ش خواهد بود.
به رسم امانت در جوارِ حضرتِ جان، علی بن موسی الرضا المرتضی، جسم مبارک‌ش را به خاک و روحِ بلند و متعالی‌اش را به آسمان می‌سپاریم تا به وقتِ ظهورِ حضرت صاحب، به یُمنِ حضورشان با افتخار مثل همیشه در رکاب‌شان جانفدا باشیم.
حضرتِ پدر...
ای خسته از سفر، از تو برای تمام بودن‌های دلچسب و پدرانه‌ات که آرام‌بخش دل‌های ناآرام ملتِ همدل و قدردانت بودی ممنونیم و تا ابد یادِ معرفتِ حضورت را می‌ستاییم.
جایگاه و مقام بلند
کارگرها داشتند کف دارالذکر را سنگ می‌کردند، سنگ‌های ابر و بادی سبزرنگ مثل بقیه کف آنجا.
کنار دارالذکر سنگهای سفید مرمر آماده بود که روی کف قرار بگیرد به نشانه محل دفن.
کف آنجا بی‌فرش بود. فقط قالیچه‌ای بود و رحل قرآنی روی قالیچه. اول سید امید مؤذنی نشست و خواند. بعد صوت را راه انداختند و احمد ابوالقاسمی نشست به قرائت.
کارگرها سیمان می‌ریختند و با کمچه مرتب می‌کردند و سنگ می‌گذاشتند و با تراز صاف می‌کردند و ابوالقاسمی می‌خواند.
پیش خودم فکر کردم شاید در این شلوغی‌ها کسی فکر نکرده باشد برای آقا و به جای او زیارت‌نامه بخواند، خواندم ...
تمام چهار دیوار دارالذکر با کاشی‌کاری‌ها و هنر ایرانی پوشیده بود، حتی سقف.
تصاویر تهران و جمکران و نجف و کربلا و مشهد از جلوی چشمانم گذشت
قرآنی برداشتم و توی دلم گفتم خدایا یک چیزی نشانم بده. قرآن را باز کردم اولین آیه‌ای که در چشمم نشست، آیه ۵۷ سوره مریم بود:
وَرَفَعْنَاهُ مَکَانًا عَلِیًّا
[و او را به جایگاه و مقام بلندی ارتقا دادیم.]
راوی: مهدی قزلی از خاکسپاری آقای شهید


نظرات شما