عصر قم - تا ید در یدالله دارند، از آسمان هر چه میخواهد ببارد؛ طوفان، آتش، یا تیرهای سرگردان تقدیر... هراسی نیست. تنها شاید بر خاک بیفتند، اما شرف هرگز.
به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، در این گذرگاه ابدیت، انسانهایی گام برمیدارند که بلندی روحشان چنان فراخ و بیکران است که حتی قامت آسمانهای هفت گانه در برابرشان رنگ میبازد، چرا که آنان پرورده مکتبی هستند که به آنان آموخته است پوست دانه جویی را هم نباید به ستم از مورچهای ستاند؛ مکتبی که عدالت را نه در شعار، که در ظریفترین لحظههای زندگی میآموزد، آنچنان که حتی حق کوچکترین آفریدهای نیز از نگاهش دور نمیماند.
چنین مردمانی ریشههای خویش را از یاد نمیبرند. شناخت سرزمین، تاریخ و بزرگانشان را از روایت بیگانگان نمیجویند؛ چرا که به حافظهٔ زندهٔ ملت خویش اعتماد دارند. آنان میدانند که حقیقت، اگرچه گاه در میان ازدحام صداها و روایتها در حجاب میرود، سرانجام از ژرفای وجدان بیدار یک ملت سر برمیآورد؛ از دل مردمی که تاریخ و رنج و امید آن سرزمین را با جان خویش زیستهاند، نه از هیاهوی روایتهایی که از دوردست برمیخیزند و هرگز با روح آن خاک نفس نکشیدهاند.
آنان جنگ را آغاز نمیکنند. اما اگر بادهای تیره از فراز دیوارهایشان بگذرد، اگر دستی برای ربودن امنیت کودکانشان دراز شود، اگر چکمهٔ بیگانگی بخواهد بر گلوی آزادیشان قدم بگذارد، بیدرنگ چون کوه برمیخیزند: «وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ».
فرزندان این خاک را بارها آزمودهاند؛ تنهشان را بریدهاند، اما ریشهشان را نه. دست و پایشان را قطع کردهاند، اما ایستادگیشان را نه. ستارگانشان را ربودهاند، اما سپیده امیدشان را نه. بیتهایشان را ویران کردهاند، اما بیتالغزل همدلی میانشان را هرگز.
اهریمنسیرتانِ آتشافروز که اخلاق را نمیشناسند، خانهها را میزنند، بیمارستانها را میزنند، مدارس را میزنند و از پشت، خنجرها میزنند. اما این مردم هرگز مانند آنان نمیشوند. با آنکه توانش را دارند، با آنکه قدرتش را دارند، با آنکه میتوانند همه چیز را از پا درآورند، اما بر اخلاق میایستند. در میدان نبرد، تنها با جنگافروزان میجنگند؛ آنان خانهها را هدف نمیگیرند، مسیر آب را نمیبندند، بیمارستانی را نشانه نمیروند، زیرا آموختهاند از پیامبر رحمت که: «لا تقتلوا شیخًا فانیًا ولا صبیاً ولا امرأهً ...»
شبپرستان تاریکی و تباهی، موشک فریب میزنند، طبل صلح میکوبند، اما در جامِ صلحِ دروغینشان، سمی مهلک است؛ توطئهای برای خلعسلاحِ روح و جسم این مردمان. معاهدههایشان، نه پیمانِ بقا، که نقشهٔ نابودیِ این مرز و بوم است. ولی مردمان این سرزمین هوشیارند.
آنها میدانند که سازش با چنین ابرجلّادانی که قلم حتی از نوشتن اسمشان هم سگرمههایش را درهم میبرد، خیانت به خون پاکانی است که برای سربلندی سرزمینشان به خاک افتادند. آنان جان میدهند، اما قامتشان را نه برای تجاوز خم میکنند و نه برای سازش با بیعدالتی، چرا که مرگِ تن آسانتر از مرگِ وجدان است.
میدانند که اگر بر حق ایستادن هزینه دارد، بر ناحق ایستادن تاوانش بیپایان است. دست در دست هم، شانه در شانه هم، بیآنکه یکدیگر را تنها بگذارند. هرگاه یکی میلرزد، دیگری او را محکم میکند. هرگاه یکی زخمی میشود، هزاران نفر دلشان به یاری میتپد. بر خاک میافتند، اما بر اخلاق نمیافتند. بر زمین میمانند، اما بر شرف نمیلغزند. در تیررس قرار میگیرند، اما دلشان بلندتر از تیری است که بر تنشان مینشیند.
اگر شهید شوند، با لبخند میافتند. وقتی آخرین نفس را بیرون میدهند، میگویند: «این جان، امانتی بود؛ او داد، و خود نیز بازستاند.» و آن گاه از پس پردهٔ غیب ندا میآید: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ...» چنین اند مردمان پولادینبنیان.
تا ید در یدالله دارند، از آسمان هر چه میخواهد ببارد؛ توفان، آتش، یا تیرهای سرگردان تقدیر... هراسی نیست. تنها شاید بر خاک بیفتند، اما شرف هرگز.
نویسنده: معصومه قاسمفام