عصر قم - خراسان / گفتوگو با حسین اژدهایی، خبرنگار باسابقه صداوسیما در هرمزگان، درباره گزارشهایش از تنگه هرمز، خلیجفارس، جنگ رسانهای و شیوه آرام نگهداشتن مردم را بخوانید.
صبح بندرعباس همیشه بوی نمک و گرما را با هم دارد؛ شهری که در آن، دریا فقط یک منظره نیست، بخشی از حافظه جمعی مردم است. در همین جغرافیای تند و روشن، حسین اژدهایی سالهاست ایستاده؛ خبرنگاری با حدود ۳۰ سال سابقه در صداوسیما که نامش با تنگه هرمز، خلیجفارس، جزیره لارک و روایتهای میدانی از دل بحران گره خورده است. او از آن دسته گزارشگرانی نیست که خبر را از پشت شیشه و از فاصله امن روایت کند. ترجیحش همیشه حضور در صحنه بوده؛ جایی که باد، صدا، رطوبت و خطر، همه با هم در قاب مینشینند و خبر را از یک جمله خشک به یک تجربه زنده تبدیل میکنند. اژدهایی در یکی از مهمترین صحنههای حرفهایاش، وقتی پهپاد شناسایی آمریکایی بالای سرشان بود و در فاصلهای نهچندان دور قایق یک صیاد جوان اهل لارک هدف قرار گرفت، بهجای عقبنشینی از همان میدان، معنای تازهای از گزارشگری را زندگی کرد؛ همان جنس گزارشگر بودنی که فقط انتقال خبر نیست، بلکه پیوندزدن عاطفه مردم با اقتدار ملی و دفاع از روایت درست ایران است. او خود را پیشرو نمیداند، بلکه پیرو مردمی میبیند که در بزنگاههای تاریخی همیشه پیشتر از همه ایستادهاند. در نگاه او، خبرنگار جنوب باید هم آرامش را به مردم برساند و هم تاریخ، هویت و وطن را در متن خبر زنده نگه دارد. گفتوگوی ما با او را بخوانید:
خبر، پیش از آنکه تیتر شود
برای شروع از خود او خواستم از شروع این مسیر بگوید؛ از اینکه یک خبرنگار میدانی، آن هم در جنوب و در نقطهای مثل هرمزگان، چطور به چنین لحنی در گزارش میرسد. پاسخ را از دل یک عمر تجربه داد: «من حدود ۳۰ سال است که در صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران کار میکنم. اول کارم با رادیو بود؛ گویندگی و نویسندگی رادیو را تجربه کردم، بعد وارد گویندگی خبر، خبرنگاری و سردبیری پخش اخبار شدم. اما حقیقت این است که من هنوز خودم را کارآموز میدانم. چون در کار رسانه، کیفیت سقف ندارد. هرچه جلوتر میروی، میفهمی که باید بیشتر بخوانی، بیشتر ببینی و بیشتر بفهمی.»
این جمله، فقط یک تواضع معمولی نیست. در تمام گفتوگو هم پیداست که او کار رسانه را یک مهارت صرف نمیبیند؛ برایش روزنامهنگاری یعنی آمیزهای از شناخت جغرافیا، تاریخ، زبان و مردم. از همینجاست که روایتش به گزارشهای معمول شبیه نمیشود. خبر در نگاه او، وقتی کامل است که هم دقیق باشد و هم حس داشته باشد.
جنوب، جغرافیای خبر
از او پرسیدم چرا جنوب و چرا خلیجفارس اینقدر در کارش پررنگ است. پاسخ را با یک نگاه هویتی داد، نه صرفاً جغرافیایی: «من در بندرعباس زندگی میکنم و زادگاه من جنوب ایران است و طبیعتاً سالهاست که با مردم این منطقه و با دریا نفس میکشم. اما برای من جنوب فقط یک محل زندگی نیست؛ یک دروازه است به فهم بهتر ایران. تنگه هرمز، خلیجفارس، جزیرهها، بنادر و سواحل، همه فقط اسم نیستند. اینها نقطههایی هستند که تاریخ و هویت ما از آنها عبور کرده است.»
او یادآوری میکند که در گزارشگری جنوب، هر خبر میتواند به یک لایه تاریخی وصل شود: «وقتی از تنگه هرمز حرف میزنیم، فقط از یک مسیر آبی حرف نمیزنیم. از یک گلوگاه تمدنی حرف میزنیم. از جایی حرف میزنیم که سالهاست نگاه جهان را روی خودش نگه داشته. این منطقه برای من فقط محل کار نیست؛ متن زندگی است.»
پهپاد، دریا و فاصلهای کمتر از یک مایل
یکی از تکاندهندهترین بخشهای صحبت او، ماجرای حضور در دریا و نزدیکشدن به صحنهای بود که میتوانست بهراحتی شهادتشان رقم بخورد. روایت را آرام شروع کرد، اما جزئیاتش سنگین بود: «یکبار همراه با تصویربردار و نیروهای سپاه در دریا بودیم. یک پهپاد شناسایی دشمن بالای سرمان آمد. همزمان، در فاصلهای کمتر از یک مایل از ما، قایق صیادی یک صیاد جوان اهل لارک هدف قرار گرفت. او شهید شد. همان روز، قایق ما هم دچار مشکل شد و اگر آن نقص فنی پیش نمیآمد، شاید سرنوشت ما هم چیز دیگری میشد. در آن لحظات، خبرنگار نباید صحنه را به نمایش شخصی خودش تبدیل کند. وظیفهاش این است که ببیند، بفهمد و درست منتقل کند. مردم باید بفهمند که چه بر سر این خاک آمده و چه کسانی در این خاک ایستادهاند.»
«من بدهکارم»
وقتی حرف به وطندوستی و حس تعلق رسید، لحنش از گزارشگری به نوعی اعتراف صادقانه نزدیک شد. جملهای گفت که هم شخصی بود و هم جمعی: «من حسین اژدهایی هستم؛ مردی بدهکار. برای همیشه بدهکار. بدهکار همین آب و دریا و گرما و گندم. بدهکار همین تنگه هرمز و البرز و دماوند و سبلان و زایندهرود و کویر لوت و باغها و رودها و دشتها و سنگریزههای ایران.»
برایم جالب بود بدانم این حس بدهکاری از کجا آمده است. او از نوجوانی و از شنیدن صداها در رادیو گفت، اما بلافاصله بحث را به هویت ایرانی کشاند: «من خیلی زود فهمیدم که ایران فقط یک نقشه نیست. ایران یک حس است. هر وقت نام ایران را میشنوم، احساس میکنم موجی در رگهایم میدود. کم پیش آمده که نام این سرزمین را بشنوم و حس نکنم که آقای جهان شدهام. این احساس، تعارف نیست. یک واقعیت درونی است.»
او سپس از مرزبندیهای معمول استانی عبور کرد و تعریف خود از ایران را بازتر کرد: «برای من، ایرانی بودن به زادگاه محدود نمیشود. من خودم را به یک اندازه متعلق به کُرد، لر، آذری، عرب و همه اقوام ایرانی میدانم. اینها همه یک پیکرند. اگر کسی ایران را درست بفهمد، میفهمد که این تنوع، ضعف نیست؛ قدرت است.»
خبرنگارِ آرام
در بخش بعدی از او پرسیدم چرا در صحنههای پرتنش، آنقدر آرام و حتی گاهی با لبخند گزارش میدهد. اینجا بود که یکی از مهمترین منطقهای حرفهایاش را توضیح داد: «آرامش برای من فقط یک ویژگی شخصی نیست. یک ابزار است. اگر خبرنگار در صحنه بحران خودش را ببازد، ترس را به مخاطب منتقل میکند. من میخواهم مردم اضطراب کمتری بگیرند، نه بیشتر. بهخصوص در لحظههایی که شایعه و خبر جعلی مثل برق پخش میشود، باید چیزی از جنس اطمینان و ثبات به مخاطب برسد.»
او یاد اولین شب حمله دشمن افتاد؛ شبی که در فضای مجازی و برخی روایتها، از تخلیه جنوب حرف زده میشد. «همان شب، من جلوی دوربین رفتم تا نشان دهم زندگی جریان دارد. مردم در حال زندگی کردناند. شهر نفس میکشد. جنوب خالی نشده. این کار، فقط یک گزارش نبود. یک جواب بود به جنگ روانی.»
جنگی که فقط در میدان نیست
در این نقطه، او به اصلی رسید که شاید برای فهم سبک کاریاش مهمترین کلید باشد. بهگفته خودش، هر جنگی دو جبهه دارد: میدان و روایت. «جنگ فقط در میدان نظامی رخ نمیدهد. یک بخش مهم آن، جنگ روایتهاست. دشمن میخواهد ذهن مردم را قبل از هر چیز تسخیر کند. اگر در ذهن شکست بخوری، در واقع از قبل باختهای. بنابراین وظیفه خبرنگار در بحران، فقط انتقال خبر نیست؛ باید از فروپاشی روانی جامعه جلوگیری کند.»
او از اصطلاحی استفاده کرد که بارها در حرفهایش تکرار میشد: «پاتک رسانهای». میگفت گزارش خوب باید مثل ضدحمله عمل کند؛ نه با اغراق، نه با نمایش مصنوعی، بلکه با بازگرداندن مخاطب به واقعیت عینی زندگی. «گاهی فقط کافی است نشان بدهی مردم دارند زندگی میکنند. همین تصویر ساده، از هزار تحلیل بهتر جواب میدهد.»
فردوسی روی موج خبر
در میان روایتهایش، یک خاطره هم از پیوند شعر و خبر گفت؛ خاطرهای که شاید بهترین مثال برای شیوه بداهه و ذهن آماده او باشد. «یکبار قرار بود با فرمانده نیروی دریایی حرف بزنیم. بهجای اینکه فقط یک نقل قول خشک بگویم، از بیت فردوسی استفاده کردم: «چو فردا برآید بلند آفتاب / من و گرز و میدان افراسیاب». اینجور وقتها، ادبیات فقط تزیین نیست. ادبیات به خبر عمق میدهد.»
او معتقد است زبان فارسی فقط ابزار انتقال نیست، بلکه حامل شأن و تاریخ است. از همین روست که در گزارشهایش، حتی وقتی موضوع نظامی یا بحرانی است، زبان هنوز هویتدار و زنده میماند. «زبان را اگر درست به کار ببری، خودش بخشی از اقتدار ملی است.»
مردم، پیش از رسانه
از او خواستم بگوید در این سالها بزرگترین درسش از مردم چه بوده؟ جوابش صریح بود: «مردم همیشه جلوتر از ما بودهاند. من خودم را پیشرو نمیبینم. من پیرو همین مردمم. آنها در بزنگاههای تاریخی، بار اصلی ایستادگی را بر دوش دارند. کار من این است که صدای آن استواری را درستتر و رساتر منتقل کنم.»
بهای سکوت و سقف تعهد
البته این ایستادگی در میدان و روایتِ پیوسته از بحرانها، بدون هزینه هم نبود. در دنیای خبرنگاری میدانی، جایی که دوربین روشن است و مخاطب انتظار شنیدن خبر را دارد، گاهی مرز میان «وظیفه حرفهای» و «تعهد عاطفی» بسیار باریک میشود. اژدهایی از یکی از تلخترین روزهای کاریاش میگوید؛ روزهایی که باید از اقتدارِ دریا میگفت، در حالی که در خانه، دنیای شخصیاش در حال فروریختن بود.
او با لحنی که هنوز هم رگههایی از آن فشار را در خود دارد، تعریف میکند: «در همان روزهای حساس نبرد هرمز و شرایط پیچیده منطقه، مادرم تصادف کرد. وضعیتش وخیم بود؛ دو مهره کمرش شکست، پایش آسیب جدی دید و دو انگشت پایش هم شکست. در آن شرایطِ بحرانی که من مسئولیت پوشش خبری تحولات را داشتم، حتی فرصت این را نداشتم که خودم را به بالینش برسانم.»
این، همان نقطه عطف نگاه او به شغلش است. خبرنگاری برای او «پست سازمانی» نیست، یک «تعهد وجودی» است که گاهی ایثار میطلبد. خودش ادامه میدهد: «بسیاری فکر میکنند گزارشگر فقط کسی است که جلوی دوربین میایستد. اما این شغل، انتخابهای سختی دارد. من تا روز خبرنگار نتوانستم مرخصی بگیرم تا حتی به ملاقاتش بروم. باید میماندم تا روایتم را تمام کنم. دردِ مادرم از یک سو و وظیفهای که بر دوش داشتم از سوی دیگر؛ اینها در وجودم با هم میجنگیدند.»
ایران، قابی بر دیوار رؤیاها
در لابهلای دغدغههای خبری و پیچیدگیهای تحلیل میدان، شاید برای مخاطب کمتر قابل حدس باشد که خاستگاه این وطندوستی عمیق در کجای حافظه حسین اژدهایی ریشه دارد. برای فهم آنچه او در گزارشهایش از هویت ملی میگوید، باید به سالهای دور برگشت؛ به همان دوران نوجوانی که شاید نخستین بذرِ این تعلقخاطر در وجودش کاشته شد. او خاطرهای دارد که گویی کلِ جهانبینیاش را در یک قابِ کوچک خلاصه کرده است.
اژدهایی با لبخندی که انگار به سالهای نوجوانی پرتابش کرده، از روزی میگوید که پس از مدتها کار و تلاش، مبلغی جمع کرده بود که برای یک نوجوان، سرمایهای بزرگ به حساب میآمد. او روایت میکند: «من ۱۲۵۰۰ تومان کار کردم در دوران نوجوانی و دلم میخواست که زیباترین و ارزندهترین جواهر جهان را بخرم.»
او به طلافروشی میرود؛ جایی که همه به دنبال خرید طلا برای زینت یا پسانداز هستند. اما برای اژدهایی، «جواهر» تعریف دیگری داشت. وقتی طلافروش میپرسد چه چیزی میخواهد، پاسخ او بهتآور و در عین حال، صادقانه بود: «من بهشون گفتم نقشه طلای ایران رو میخوام.»
این نقشه، حالا نه در گاوصندوق، که در خصوصیترین فضایِ زندگیاش جا خوش کرده است. اژدهایی با تأکیدی خاص میگوید: «این نقشه طلای ایران هنوز بالای سر تخت منه و آخرین چیزی است که معمولاً میبینم و نخستین چیزی که صبحها وقتی بیدار میشم، چشمم با اون به جهان باز میشه.»
گزارش، نه نمایش
در پایان گفتوگو از او پرسیدم اگر بخواهد نسبتش را با حرفهاش در یک جمله جمع کند، چه میگوید. مکث کرد و بعد گفت: «من گزارشگرم، اما گزارش برای من فقط انتقال داده نیست. گزارش یعنی پیوند میان عاطفه و اقتدار. یعنی نشان دادن اینکه ایران، حتی در سختترین لحظهها، هنوز ایستاده است. کار من این است که این ایستادگی را روایت کنم؛ صادقانه، آرام و بیادعا.»
بیرون از قاب، بندرعباس همانطور که بود ادامه داشت؛ گرم، نمناک، زنده. و در ذهن من، تصویر مردی مانده بود که خود را بدهکارِ خاک میداند، اما بدهیاش را با کلمه میپردازد. مردی که آموخته است در میانه موج و خبر و خطر، آرام بماند تا مردم نلرزند. او شاید خبرنگاری از جنوب باشد، اما روایتش فقط به جنوب محدود نمیماند؛ از آنجا به قلب ایران میرسد.
دراگانوف در قاب خبر
مدتی پیش تصویر خبرنگاری که در یک پخش زنده خبری با سلاح «دراگانوف» حاضر شد، فراتر از یک قاب رسانهای، بازتابی از روحیه ملی بود. او این اقدام را نه یک کنش شخصی، که نمادی از غیرتِ تاریخیِ ایرانیان در صیانت از مرزها میداند؛ سنتی که از دفاع مقدس تا نبردهای کهن در سواحل خلیجفارس، همواره بر لزوم دفاع از خانه تأکید داشته است. برای او، این لحظات نشان داد که در بزنگاههای تاریخی، این مردماند که پیشگامِ مقاومت و پرچمداران اصلی وطن هستند. او خود را نه یک پیشرو، بلکه پیروِ همان مردمی میبیند که همیشه در خط مقدم ایستادهاند. در نگاه این خبرنگارِ جنوب، گزارشگری صرفاً انتقال خبر نیست؛ بلکه تلاشی برای پیوند میان عواطف و اقتدارِ ملی است تا صدای استواریِ این ملت به گوش همه برسد.