عصر قم - من هیچوقت باور نمیکردم روزی برسد که نفس کشیدن بدون یاد تو، اینقدر سخت باشد. نبودنت، مثل صدای شکستن چیزی در اعماق وجودم است، چیزی که دیگر هیچگاه درست نمیشود.
به گزارش گروه سیره امامین انقلاب خبرگزاری رسا، من هیچوقت باور نمیکردم روزی برسد که نفس کشیدن بدون یاد تو، اینقدر سخت باشد. نبودنت، مثل صدای شکستن چیزی در اعماق وجودم است، چیزی که دیگر هیچگاه درست نمیشود. از آن روز رفتنت، جهان برایم شکل دیگری گرفت؛ زمان از حرکت ایستاد، شب از خواب خالی شد و روزها رنگ عادت گرفتند.
هر شب وقتی چشمهایم را میبندم، کابوس رفتنت در تاریکی جان میگیرد. میبینم میروی، آرام و استوار، و من از دور فریاد میزنم اما صدایم به تو نمیرسد. آن لحظهها، دلم میخواهد زمین فرو برود و مرا در خود ببلعد. زخم فراق در عمق سینهام چنگ میزند، زخمی که نه مرهم دارد، نه پایان.
گاهی با خودم میگویم این دلتنگی، از مرگ پدر سنگینتر است؛ چون پدر را با زمین خاک میکنی، اما تو را نمیشود خاک کرد؛ تو هنوز در هوا، در صدا، در نگاه مردم جاریای. بعد از تو، غصه مثل مهمانی ناخواسته آمد و دیگر نرفت؛ نشست در گوشهی دلم، چای تلخش را نوشید و ریشه دواند.
من هرگز فکر نمیکردم اینقدر عاشقت باشم، آقاجان. حالا که نیستی، تازه میفهمم که دوست داشتنت تنها یک احساس نبود، یک معنا بود، تکیهگاهی که به آن تکیه میکردم تا زمین نخورم. رهبر عزیزم، ای آقای خوب و پرصلابتم... نبودنت، مثل «تیغی در چشم و استخوانی در گلو» بر قلب من سنگینی میکند. غم تو نه فریاد دارد، نه آرامش؛ فقط میماند، ممتد، مثل سایهای که از آفتاب جا مانده باشد.
گاهی اشکهایم بیاختیار میریزند، با پشت دست پاکشان میکنم، نفس میکشم و یادم میآید چه عهدی با تو بستهام. مشتهایم را گره میکنم؛ نه از خشم، از ایمان. ایمان به ادامهی راهی که تو روشن کردی، راهی که باید سینهبهسینه، نسلبهنسل زنده بماند.
دشمنان شاید خیال کردهاند با رفتنت، این شور فرو مینشیند. اما نه. عشق به تو، مانند داغی است که خاموش نمیشود، چون از جنس خون و باور است. ما یاد گرفتهایم حتی در سیاهی، پرچم روشن تو را بالا بگیریم.
راهت ادامه دارد، آقاجان... در ما، در فرزندان ما، در هر نفسی که هنوز برای آرمانت میتپد... با اشک و ایمان... تا ابد.
نویسنده: زینب صفایی