- نوشته شده توسط:
عصر قم
-
دوشنبه ۱ تير ۱۴۰۵
عصر قم - تصور کن در گرماگرمِ جنگی نابرابر، درست در لحظه ای که تردید مثلِ خوره به جانِ شوهرت افتاده، تو با یک جمله مسیرِ تاریخ را عوض کنی. نه شمشیر به دست گرفته ای، نه فرمانِ لشکر داده ای، اما همان یک لحظه، همان یک تصمیم، همان یک "بمان و بجنگ" گفتن، حماسه ای را رقم زده که قرن ها بعد هنوز از آن می گویند.
عصر قم - تصور کن در گرماگرمِ جنگی نابرابر، درست در لحظه ای که تردید مثلِ خوره به جانِ شوهرت افتاده، تو با یک جمله مسیرِ تاریخ را عوض کنی. نه شمشیر به دست گرفته ای، نه فرمانِ لشکر داده ای، اما همان یک لحظه، همان یک تصمیم، همان یک "بمان و بجنگ" گفتن، حماسه ای را رقم زده که قرن ها بعد هنوز از آن می گویند.
خبرگزاری بینالمللی اهلبیت(ع) ـ ابنا: ماجرای دلهم، همسرِ زهیر بن قین، یکی از لحظه های شگفت انگیزِ تاریخ است. زهیر از چهره های سرشناس کوفه بود؛ مردی که دلِ خوشی از علی بن ابیطالب و خاندانش نداشت. در راه بازگشت از حج، کاروانِ زهیر و کاروانِ امام حسین(ع) در منزلگاهی به نام "زرود" به هم رسیدند. زهیر که نمی خواست با حسین(ع) روبرو شود، دستور داد کاروانش را دورتر برپا کنند. اما تقدیر چیز دیگری رقم زد.
فرستادهٔ امام حسین(ع) سراغش آمد. زهیر در تردید فرو رفت؛ سکوتی سنگین بر خیمه حاکم شد. اما در همین لحظه، دُلهم از جای برخاست. زنی که تاریخ حتی نام کاملش را هم درست به خاطر نسپرده، اما همان یک جمله اش کافی بود: "سبحان الله! پسرِ پیامبر تو را می خواند و تو درنگ میکنی؟ برو و ببین چه می گوید."
همین یک جمله، همین تلنگرِ زنانه، زهیر را به خیمهٔ حسین(ع) کشاند. او رفت و بازگشت در حالی که چهره اش از شادی می درخشید. سرنوشتش در کربلا گره خورد و در روز عاشورا، جزو اولین شهیدانِ سپاهِ حق شد. زهیر بن قین، مردی که روزی از علی(ع) فاصله داشت، حالا در رکاب پسر علی(ع) جان می داد. و چه کسی او را به این مسیر هُل داد؟ همسرش دُلهم.
حالا از کربلای سال ۶۱ هجری بیا به رمضانِ داغِ ۱۴۰۴ شمسی. اینجا هم زنانی هستند که نامشان کمتر برده می شود. همسرانِ فرماندهانِ ایرانی در جنگِ رمضان و جنگِ دوازده روزه؛ مردانی که رفتند و برنگشتند. ما نامِ شهیدان و فرماندهان را روی تابلوهای خیابان ها میبینیم، اما چه کسی می داند پشتِ آن تصمیمِ بزرگ، یک زن ایستاده بوده؟
جوانِ فرمانده ای را تصور کن که باید خانه را ترک کند. بچه ها خوابند. همسرش چمدانِ سبزِ نظامی را آماده کرده. مرد نگاهش به زن گره می خورد. همان لحظهٔ تردید، همان سکوتِ سنگینِ میانِ "رفتن" و "ماندن". و زن، درست مثلِ دُلهم، لب می گشاید: "برو. نگرانِ بچه ها نباش. من هستم."
همین یک جمله، همین "من هستم" گفتن، یعنی "من پشتت هستم، من پناهِ توأم، من قلعهٔ پشتیبانت هستم." و مرد آرام می شود. مرد، با خیالِ راحت اسلحه را برمی دارد و می رود؛ می رود تا شهید شود، تا حماسه بسازد، تا تاریخ از او نام ببرد.
اما چه کسی از آن زن میگوید؟
اینجاست که باید اعتراف کنیم تاریخ، همواره مدیونِ این زنانِ حماسه سازِ خاموش است. زنانِ پشتِ پرده ای که نه شمشیر زدند و نه گلوله ای شلیک کردند، اما اگر نبودند، اصلاً حماسه ای در کار نبود. دُلهم اگر نبود، شاید زهیر هرگز به خیمهٔ حسین(ع) نمی رفت. همسرِ فرماندهِ ایرانی اگر نبود، شاید آن فرمانده با خیالی مشوش راهیِ میدان می شد و در بزنگاه، تردید بر دلش چنگ می انداخت.
عاقبت به خیریِ یک مرد، گاهی وامدارِ یک زن است. همسری با ایمان، با قلبی استوار، با روحیه ای قوی؛ کسی که مرد را نه به ماندن، که به "درست رفتن" تشویق می کند. این زنان، بزرگ کنندهٔ مردانند؛ نه به معنای کلیشه ای اش، بلکه به این معنا که روحِ مرد را وسعت می بخشند، ترس را از دلش می زدایند و معنایِ ایستادگی را به او نشان می دهند.
در ادبیاتِ ما همیشه از "پشتِ هر مردِ موفق، یک زنِ فداکار است" گفته اند، اما این کلیشه دیگر کافی نیست. بحثِ فداکاریِ صرف نیست؛ بحثِ "جهت بخشی" است. دُلهم فداکاری نکرد که زهیر برود و شهید شود و او بماند و بیوه. دُلهم "جهت" داد. او قطب نمای دلِ زهیر را به سمتِ حق چرخاند. همسرانِ فرماندهانِ شهیدِ ایرانی هم همین کار را کردند؛ آنها مردانشان را "روانۀ میدان" نکردند، بلکه "رهسپارِ حقیقت" نمودند.
بیایید یک بار برای همیشه، از این زنان به عنوانِ "حامیانِ خاموش" یاد نکنیم. آنها حماسه سازانِ واقعی اند؛ منتها با سلاحی از جنسِ ایمان، با سپری از جنسِ عشق، با فرمانی از جنسِ یک جملهٔ کوتاه در لحظه ای سرنوشت ساز.
پس وقتی بار دیگر نامِ زهیر بن قین را شنیدی، یادِ دُلهم هم باش. وقتی تصویرِ فرماندهِ شهیدِ ایرانی را روی بیلبوردِ شهر دیدی، بدان که پشتِ آن لبخندِ آرام، زنی ایستاده که روزی به او گفته: "برو، من حواسم به همه چیز هست." و در دلش، غمی به وسعتِ یک عمر تنهایی را جا گذاشته، اما هرگز بر زبان نیاورده. چون او هم حماسه ساز بود؛ حماسه سازی از تبارِ دلهم.
زهرا صالحی فر کارشناس ارشد قرآن و حدیث، دانشجوی مدیریت رسانه دانشگاه باقرالعلوم.
تا کنون هیچ نظری ارسال نشده است ...