شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵

فرهنگی

مادری که در مسیر خدمت، شهید شد/ زنی از جنس کربلا، روایتی از جنس تهران

مادری که در مسیر خدمت، شهید شد/ زنی از جنس کربلا، روایتی از جنس تهران
عصر قم - یکباره شیشه‌ها لرزیدند. یک ثانیه بعد، سقف و دیواره حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان روی سیزده نفر در حال تکاپو فروریخت. صدای انفجار تنوره کشید. بهاره چادرش را محکم در مشت داشت و به شهادت لبیک گفت.
  بزرگنمايي:

عصر قم - یکباره شیشه‌ها لرزیدند. یک ثانیه بعد، سقف و دیواره حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان روی سیزده نفر در حال تکاپو فروریخت. صدای انفجار تنوره کشید. بهاره چادرش را محکم در مشت داشت و به شهادت لبیک گفت.

آنچه در ادامه می‌خوانید، برداشتی است از زندگی شهید بهاره گلرویی که در جریان جنگ رمضان در حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان به سوی حق پرکشید.
سحری آرام و دل‌نواز
بهاره در تاریک‌روشنی سحر، سجاده‌اش را پهن کرد. از پشت شیشه‌ای که دستمال کشیده بود، به خلوت آسمان تهران نگریست. صدای الله‌اکبر و زمزمه و پچ‌پچ سوره حمد در خانه‌اش پیچید. نشست تا انعکاس پرتوهای نور خورشید بر سرامیک‌های براق بیفتد. صدای قل‌قل کتری در گوشش نشست. مشتی چای خوش‌دم شمالی را در قوری پر از آب‌جوش ریخت؛ اما به یاد نداشت که آب‌جوش را روی برگ‌های خشک و ظریف چای بریزد، زیرا از دردِ تنِ برگ‌ها هراس داشت.
هیاهوی صبحگاهی و فرزندان
لقمه نان و پنیر و گردو را به دست دخترش داد و گفت: «امروز روزه کله‌گنجشکی بگیر.» پیشانی دختر را بوسید و چند تار موی وحشی‌اش را زیر پر مقنعه برد و زیر لب زمزمه کرد: «فالله خیر حافظ و هو الرحم الراحمین.» داستان پسرش فرق داشت؛ او زیر بار لقمه نمی‌رفت و در حالی که جست‌وخیز می‌کرد، تکه کیک شکلاتی را از دست مادر ربود و لیوان شیر گرم را سرکشید. بهاره به دنبالش دوید: «صبر کن، دکمه‌هایت باز است، لااله الا الله.» گره بند کفشش شل بود و تا بهاره بدود، پسر از چنگش فرار کرد. صدای دویدن تیز و شیرینش از راه پله آمد. بهاره لبخند زد و غُر زد: «خدا به داد سرویس مدرسه و معلم برسد؛ این همه شیطنت، الله اکبر!»
مسئولیتی در راه خدمت
آفتاب شنبه صبح نهم اسفند، مصرانه از پشت پرده توری به درون خانه می‌تافت. بهاره شعله اجاق را کم کرد. بوی ترش و تند قورمه‌سبزی در خانه موج می‌زد؛ ناهار بچه‌ها و افطار خودش و همسرش آماده بود. به محض رفتن بچه‌ها، روسری آبی فیروزه‌ای را روی حجم موهایش کشید، گره محکمی زد و آن را کیپ کرد. چادر عبایش را بر سر انداخت و به سمت حوزه ۱۰۴ رضوان رفت تا برای کاروان کربلای ایام عید دست به کار شود.
خاطراتی از دلِ حجاب
همین که پا روی ترک‌های آسفالت خیابان گذاشت، نام مادرش روی صفحه گوشی افتاد: «سلام بانو، نگران نباش مادر.» بهاره در حالی که به شاخه‌های بی‌برگ درخت چنار خیره شده بود، گفت: «امروز روز آخر ثبت‌نام کربلا است.» چند بار سرش را تکان داد و به دلهره‌های مادرش لبخند زد و گوشی را در کیفش سُراند. به یاد آورد که مادرش در دوران نوجوانی چقدر با او همدل بود؛ همان زمانی که بهاره چادر مشکی دخترانه خرید و پدر و مادرش ذوق کردند. بهاره گیس‌هایش را به دست مادر می‌سپرد و مادر با هزار ماشاالله، گیس گلابتون دخترش را می‌بافت. بهاره روسری ابریشم را بر سر می‌کشید، گره می‌زد و جلوی آینه به این حجاب تازه‌انتخاب‌شده خیره می‌ماند و پدر و مادرش نیز به انتخاب او احترام می‌گذاشتند.
رویاهای اربعین در حیاط حوزه
صورت مهتابی بهاره در نور آفتاب بشاش و شاداب‌تر بود. تا نزدیکی حوزه ۱۰۴ رضوان رفت و کم‌کم از حال و هوای اسفند بیرون جست و پادگام برداشت. چند میز و صندلی آهنی ساده، چند دیوارنوشت و چند آدم پای کار، همگی نام حوزه را یدک می‌کشیدند. بهاره پشت میز نشست و دفتر ثبت‌نام را باز کرد: «شماره یک، بهاره گلرویی. شماره دو...». او می‌خواست سفر کربلا برای شب عید و سفر مشهد برای فروردین باشد. به فکر حال و هوای پیاده‌روی اربعین امسال هم بود؛ موکب‌هایی پر از دویدن، عرق ریختن، استقبال از زائران و قدم زدن بین عمودها. گویی پیوندی میان «بچه شیعه» و «اربعین» وجود داشت. او به دختر و پسرش قول داده بود امسال خانوادگی در این راه قدم بگذارند.
طوفانی ناگهانی
نفس عمیقی کشید و دفتر نام‌نویسی را بست. به روزهایی فکر کرد که با بچه‌های حوزه به پیاده‌روی می‌رفت یا هنگامه کوهنوردی که دسته‌جمعی راهی کوه می‌شدند. در دامنه کوه، باد روی صورتش می‌غلتید و بهاره چادرش را سفت‌تر می‌گرفت. پر چادرش در باد شوریده و وحشی می‌شد و می‌رقصید و بهاره با هزار زحمت آن را به چنگ می‌گرفت. چند دقیقه مانده بود به ساعت ۹ صبح. دلشوره‌ای همراه با باد به جان بهاره افتاده بود. زیر لب آیت‌الکرسی را زمزمه کرد و به سمت پنجره رفت.
سایه جنگ بر شهر
ناگهان در و دیوار لرزیدند و قاب پنجره تکان شدیدی خورد. صدای دویدن بچه‌های حوزه آمد. بهاره به سمت خیابان دوید. خبر دهان‌به‌دهان می‌گشت: «اسرائیل حمله کرد.» یک نفر سمت پیاده‌رو دوید و گفت: «بیت را زدند.» بهاره دستپاچه شد و آب تلخ دهانش را قورت داد. به سمت انتهای خیابان دوید. صدای لهیب انفجار آسمان را شلوغ کرد و باریکه‌ای از ستون دود و خاکستر تیره از سمت بیت سر به آسمان سایید. بهاره تا دم مدرسه بچه‌ها رفت و آنها را به خانه رساند. در آستانه در خانه، پیامی روی صفحه گوشی‌اش خواند: «دبستان شجره طیبه میناب مورد اصابت موشک قرار گرفت.» لرزه به جانش افتاد. بچه‌ها را سروسامان داد و مرتب زیر لب می‌گفت: «حسبی‌الله، حسبی‌الله.» تلویزیون را روشن کرد؛ کلمات نمی‌ایستادند و نوار نارنجی گوشه قاب تلویزیون نقش بسته بود: «حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به ایران.» چند بار کانال را جابه‌جا کرد؛ شلیک موشک ایرانی به سمت آسمان تل‌آویو، «وعده صادق ۴»، موج اول.
غم شهادت و بغض گلوگیر
موقع افطار، بغض و دلهره‌اش را با آب‌جوش فرو داد، اما سعی کرد رنگ و رویش را شاد نگه دارد. بچه‌ها مرتب به مادر نگاه می‌کردند و پسرش از صبح یک کلمه حرف نزده بود. هنگام سحر روز دهم اسفند، اولین روز جنگ، در حالی که سفره سحری را نصفه‌نیمه انداخته بود، به همسرش نگریست. همسرش نگاهش را می‌دزدید. از حجم دلشوره و بغض، یک لقمه سحری از گلویش پایین نرفت. لیوان چای را سرکشید. پیامی روی گوشی‌اش آمد: «انا لله و انا الیه راجعون... رهبر العظیم الشأن... شهادت.» بهاره جا خورد و مبهوت دوروبرش را نگاه کرد. سجاده‌اش را پهن کرد و در افق اولین روز شهادت رهبر انقلاب قامت بست. در حالی که هوا دل به آفتاب می‌سپرد، بهاره چادرش را سر کشید و به سمت حوزه پا تند کرد. بغض ته گلویش چسبیده بود و نمی‌توانست لب از لب باز کند. چند بار پر روسری‌اش را صاف کرد و به داخل حوزه دوید. نفس در سینه‌اش گره خورده بود. به چهره‌های اشک‌بار دوستانش نگریست و پارچه مشکی ماه محرم را از کشو بیرون آورد و روی دستانش گرفت و دور خودش چرخید. منگنه را برداشت. دوستش پرسید: «بهاره چه کار می‌کنی؟» تمام صورتش گُر گرفته و پر از دانه‌های عرق بود و بغض بیداد می‌کرد.
لبیک نهایی و آسمانِ سرخ
یکباره شیشه‌ها لرزیدند. یک ثانیه بعد، سقف و دیواره حوزه بسیج ۱۰۴ رضوان روی سیزده نفر در حال تکاپو فروریخت. صدای انفجار تنوره کشید. بهاره چادرش را محکم در مشت داشت و پارچه مشکی روی دستانش بود. روی زمین غلت زد، چشمانش را بست و به شهادت لبیک گفت. خیزآبه‌های گرد و خاک، شعله آتش، راهی آسمان شد. سرزمین موشکی ایران درنگ نکرد. آذرخش شلیک موشک به طرف تل‌آویو درخشید. زمین و زمان اسرائیل به رعشه افتاد. باد شوریده بود تو خیابان‌های تهران، داشت سرشاخه‌های درخت چنار را از خواب زمستانی بیدار می‌کرد؛ که به نام بانوان زائر کربلا یک نام اضافه شد. شهید بهاره گلرویی مادر دو کودک ایرانی.
منبع: مشرق نیوز


نظرات شما