عصر قم - اعتماد / محسن میردامادی، فعال سیاسی اصلاحطلب، و رییس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس ششم گفت: یکی از خطاهای تحلیلی رایج در میان برخی نخبگان و سیاستگذاران ما، نگاه یکسان به بلوک شرق است؛ با این تلقی که گویی روسیه و چین نیت و نقشآفرینی مشابهی در قبال ایران دارند. این نگرش با واقعیات میدانی تطابق ندارد؛ چین و روسیه در مناسبات با تهران، منافعی عمیقا متفاوت دارند.
میردامادی افزود: مسکو، در موارد مهمی رقیب ایران محسوب میشود. در تجارت نفت و گاز، ما رقبای طبیعی یکدیگریم. به یاد بیاوریم در مقاطعی که ما با زحمت و تخفیف به دنبال فروش نفت بودیم، با اعمال تحریمهای غرب علیه روسیه پس از بحران اوکراین، روسها نفت خود را با تخفیفهای سنگینتر عرضه میکردند که در دورهای به کاهش سهم فروش نفت ایران منجر شد.
در مساله جنگ اخیر نیز منافع مسکو در خاتمه جنگ ایران تعریف نشده بود. روسیه در اوکراین درگیر یک فرسایش طاقتفرساست؛ بنابراین استمرار یک درگیری میان امریکا و ایران، توجه جهانی را از جبهه اوکراین منحرف میکرد. افزون بر این، در سایه تهدید بازار انرژی در جنگ ما، مسکو توانست در بزنگاههایی امتیازاتی از واشنگتن بگیرد تا نفت خود را با قیمتهایی بالاتر عرضه کند؛ در نتیجه روسیه هرگز نفع ژئوپولیتیکی از پایان سریع تنشهای تهران و غرب نداشته و نخواهد داشت و تداوم تنش میان ایران و امریکا را به سود خود میداند.
این فعال سیاسی اصلاح طلب وضعیت چین متفاوت است. چین در هیچکدام از این حوزهها رقیب ما نیست؛ نه در حوزه نفت رقیب ماست و نه در گاز؛ پکن خریدار انرژی است. از طرفی منافع چین در گرو ثبات مسیرهای تجاری بینالمللی است. آنها بیشترین زیان را از متشنج بودن خلیج فارس، جهش بهای سوخت و توقف کشتیرانی تجاری متحمل میشوند و بالعکس، آرامش منطقه، باز بودن شریانهای دریایی و تثبیت قیمت انرژی مستقیما به نفع چین تمام میشود. بنابراین چین انگیزه بالایی برای توقف تخاصم، استقرار ثبات پایدار در حوزه خلیج فارس، همگرایی منطقهای ایران و اعراب و کاهش بحران میان تهران و واشنگتن دارد.
توصیه همیشگی مقامات پکن در دیدارهای دوجانبه به تهران نیز همین بوده که برای رونق اقتصادی و امکان همکاری پایدار با چین، باید مساله تنشهای خود را با امریکا حل کنید، چراکه در فضای تنش و تحریم سطح مراودات و همکاریها محدود میماند؛ از این رو چین پتانسیل مثبتی برای همراستایی منافع با ما دارد. البته سنت دیپلماسی چینیها همواره با احتیاط از مداخله پرهزینه در منازعات بینالمللی همراه است؛ پکن وارد زمین میانجیگری یا ضمانت نخواهد شد مگر آنکه مقدمتا مطمئن شود کاخ سفید و تهران هر دو اراده قطعی برای پذیرش پیشنهاد و نیل به توافق را دارند. ثانیا همانطور که گفتم، هیچ دولتی قادر نیست ضامن بیرونی یک توافق دوجانبه باشد؛ تنها ضامن پایدار، منافع متقابل خود طرفین است. با وجود این، در صورتی که فضا آماده شود، حضور میانجیهای قدرتمندی چون چین میتواند نقشی مکمل ایفا کرده و کارآمدتر از واسطههایی چون پاکستان یا قطر در صحنه دیپلماسی اثرگذار شود. چین اهرمهای تشویقی اقتصادی نیرومندی دارد که میتواند روند توافق را تقویت کند.
وی در ادامه گفت: شکست جمهوریخواهان، یک شکست تاریخی است. درست است که تا پیش از انتخابات، عموم نظرسنجیها شانس برد را برای دموکراتها ثبت میکردند، اما حتی خوشبینترین استراتژیستهای حزب دموکرات هم تصور چنین پیروزی را نداشتند. این رویداد یک شوک به شخص ترامپ و کلیت جمهوریخواهان وارد کرد.
ترامپ با آن تبختر مفرط عملا حساسیتهای افکار عمومی را نادیده گرفت و همه سرمایه سیاسی خود را پای این جنگ ریخت. از همین رو، این انتخابات علاوه بر جنبه قانونی خود برای تعیین کرسیهای قانونگذاری و دولتهای ایالتی، به یک « رأی عدم اعتماد به شخص ترامپ» مبدل شد. اما اینکه چرا این دافعه به این نقطه رسید، کاملا با این تحلیل موافقم که نقطه عطف، مساله حمله به ایران بود. البته وقتی در امریکا از شهروندان درباره اولویت دغدغههایشان پرسیدند، بالاترین درصد پاسخها معطوف به معضل گرانی، تورم سرسامآور کالاها و به ویژه جهش ناگهانی بهای حاملهای انرژی و بنزین بود. نکته اینجاست که این گرانیها پیامد مستقیم ورود به فاز نظامی با ایران به شمار میرفتند.
البته در کنار این، سیاستهای تعرفهای ترامپ هم روی موج تورمی اثر داشت، اما موتور محرک اصلی همان جنگ با ایران بود. ترامپ با شعار پرهیز از جنگهای بیپایان و ثبات اقتصادی به قدرت رسیده بود، اما ورود به نبردی را کلید زد که اکثریت قاطع افکار عمومی آن را جنگی کاملاً «غیرلازم» میدانستند. این تبختر شخصی، خلف وعده ضدجنگ و عوارض تورمی حمله به ایران، رأی عدم اعتماد تاریخی جامعه امریکا را رقم زد.
موازنه ناشی از شکست جمهوریخواهان و فروریختن اتوریته شخص ترامپ، دست بالا را درون ارکان قدرت امریکا به جریانی میدهد که مخالف گسترش جنگ هستند؛ جریانی که امروز شاخصترین نماد آن جیدی ونس است. از طرفی درون خود حزب جمهوریخواه، شکافها سر باز خواهد کرد و موجی از انتقادها علیه تکرویها و محاسبات ترامپ به راه میافتد.
ترامپ اساسا یک سیاستمدار متعارف نیست و پیشبینیپذیری رفتاری پایینی دارد.
نتانیاهو نیز پس از ناکامی و شکست در اسراییل، در این فرصت اندک باقیمانده ممکن است واپسین تقلاهای خود را برای کشاندن دوباره واشنگتن به تله جنگ به کار ببندد. با این همه، شدت شوک ناشی از تنبیه انتخاباتی آنچنان بالاست که دولت مستقر را وا میدارد از برخوردهای غیرعقلانی فاصله بگیرد.
پایتختهای منطقه متوجه شدهاند هرگونه تصاعد تنش و آغاز یک جنگ نوین، چه آسیبها و هزینههای اقتصادی، امنیتی و زیرساختی برای خود آنها خواهد داشت؛ به همین دلیل اغلب کشورهای منطقه یا مشوق دستیابی به یک توافق هستند یا اگر تلاشی نمیکنند، دستکم کارشکنی نخواهند کرد.
مشکل در درون خودمان نهفته است. مساله تاریخی ما این است که نوعا فرصتشناس نبودهایم. بارها در ادوار مختلف وقتی پنجرهای باز شده، مطالباتی فراتر از ظرفیت و وزن ژئوپولیتیک خود مطرح ساختهایم و طبیعی است وقتی خواستهها با واقعیات همخوانی ندارد، مذاکره به بنبست ختم میشود.
از طرف دیگر، رویکردها بعضا بر مدار «تحقیر طرف مقابل» میچرخد؛ یعنی واشنگتن تحقیر ایران را دنبال میکند و در ایران نیز برخی جریانات به دنبال راهحلی هستند که همراه با تحقیر امریکا باشد. در عالم واقعیت چنین رویهای به نتیجه نمیرسد. نه امریکا و نه ما در شرایطی نیستیم که توافقی تحقیرآمیز را به طرف مقابل دیکته نماییم. در مخاصمات اینچنین در ادبیات بینالملل، «راهحل شرافتمندانه» (Honorable Solution) برای طرفین پیششرط پایداری تفاهم شناخته میشود؛ سازوکاری که دو کشور بتوانند آن را در برابر افکار عمومی خود بهمثابه توافقی عزتمندانه بازنمایی کنند، همان که امروز توافق برد- برد گفته میشود.
در حال حاضر با نتیجه حاصل از انتخابات امریکا ترامپ به اندازه کافی توسط شهروندان امریکایی تحقیر شده است. ما بارها فرصتهای طلایی را سوزاندهایم و زمانی متوجه اهمیت آنها شدهایم که فرصت از کف رفته بود . اکنون بار دیگر شرایط مناسبی پدید آمده که میتوانیم با حفظ منافع ملی به تفاهمی عقلانی برسیم، مشروط بر آنکه درک واقعبینانهای حاکم باشد.
نگرشی که بنیان بازدارندگی یک حکومت را صرفا در قوه قهریه نظامی محدود میکند، رویکردی منسوخ و متعلق به دوران جنگ سرد و پیش از آن است. امروز و در ساحت تئوریهای نوین، قدرت پدیدهای چندبعدی و متکثر است. قدرت نظامی البته یکی از این پایههاست، اما هرگز تنها رکن به شمار نمیرود.
ابعاد تعیینکننده قدرت یک کشور مشتمل بر قدرت اقتصادی، کارآمدی نظام حکمرانی، میزان رضایتمندی عمومی جامعه، سرمایه اجتماعی، غنای سرمایه فرهنگی، درجه انسجام درونی، منابع انسانی، موقعیت ژئوپولیتیک، ظرفیت دیپلماتیک و اثرگذاری در سازوکارهای بینالمللی و برخی مولفههای دیگر از این نوع است.
در شرایط خطیر کنونی، عمیقترین لایه بازدارندگی، «مشروعیت سیاسی، رضایت عمومی و وفاق و انسجام داخلی» است. قدرت درونی حاصل از مشروعیت سیاسی و رضایت شهروندان مهمترین عامل بازدارنده تجاوز خارجی است. تجربیات مربوط به جنگهای ۱۲ روزه و ۴۰ روزه این حقیقت را عیان کرد؛ امید اصلی متجاوزان این بود که همزمان با حمله آنها، یک گسست درونی در داخل ایران شکل بگیرد. مقامات اسراییلی از آغاز، صریحا به مردم ایران توصیه میکردند به خیابان بیایند؛ بعدتر محافل امریکایی نیز این خطای راهبردی را تکرار کرده و مدعی میشدند که فرصت برای یکسره کردن کار ایران فرا رسیده! این ادبیات نسنجیده نشان داد که تصمیمسازان امریکایی تا چه میزان از واقعیات جامعه ما بیگانه هستند. اما با وجود تمام نارضایتیها و گلایهها، مردم در این دو نبرد پای میراث تمدنی، هویت تاریخی و تمامیت سرزمینشان ایستادند.
حاکمیت باید متوجه باشد اگر یک ساختار سیاسی از سرمایه درونی مستحکم، امید عمومی و پیوند اجتماعی با ملت خود برخوردار باشد، حتی فکر حمله نظامی در ذهن متجاوز شکل نمیگیرد. افزون بر این، سرمایه اجتماعی بالا زیرساخت پیشرفت اقتصادی و پایداری نظامی را نیز تضمین میکند؛ لذا رفع کاستیهای این حوزه رسالت فوری دستاندرکاران است.
ونس حداقل در دو شاخص با ترامپ تفاوت دارد: نخست اینکه وی بیشتر به عنوان عنصری مخالف جنگ شناخته میشود. دومین تمایز این است که ونس، برخلاف ترامپ، چهرهای تحتنفوذ یا تسلیمِ دستورکارهای تلآویو و به حساب نمیآید. نتانیاهو توانست، ترامپ را به دنبال خویش کشانده و در میدانهای جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه درگیر کند. این وابستگی در ونس به چشم نمیخورد و این تمایزها میتواند نکات مثبتی برای ورود به فضای تنشزدایی باشد.
اما در پاسخ به اینکه آیا این مسیر به یک «توافق پایدار» خواهد رسید، باید متذکر شوم که نباید دچار سادهسازی شویم. ما با تاریخی از خصومت و دیوار بلند بیاعتمادی روبهرو هستیم و در هر دو حاکمیت ایران و امریکا، کانونهایی حضور دارند که منافعشان در ادامه جنگ است. پرواضح است چنین میراثی در کوتاهمدت به روابطی بیدغدغه بدل نمیشود. این مسیر باید تدریجی و گام به گام طی شود.گام بنیادین و ابتدایی، رسیدن به وضعیت «ترک تخاصم» است.
در تفاهمنامه اسلامآباد چارچوبهای اولیه همین مرحله پایهریزی شده بود که متأسفانه متوقف ماند. باید دقت داشت که در تفاهمهای اینچنینی هیچ ضمانت بینالمللی وجود ندارد که بتواند پایداری یک توافق را بیمه کند؛ پایدارترین ضمانت برای هر توافقی میان تهران و واشنگتن این است که چارچوب آن به نحوی طراحی شود که هر دو سوی میز دریابند حفظ و استمرار توافق، منافع بیشتری برای آنها دارد. تنها در صورت چنین معادلهای است که رویکرد تخاصم و تقابل ۵۰ساله میتواند تغییر کند و دو طرف به سمت کاهش تنش گام بردارند و در مراحل بعد به سمت اعتمادسازی و یافتن منافع مشترک بروند.
تجربه اسلامآباد نمونه مهمی در این مسیر بود و منافع ملموسی برای ما در آن دیده شده بود؛ از گشایش در درآمدهای نفتی و برطرف شدن بخش مهمی از تحریمهای بانکی گرفته تا تثبیت آتشبس منطقهای در لبنان. امروز نیز باید اولویت خود را بر ترک تخاصم و سپس لایهبرداری گامبهگام از بسترهای پرشمار بیاعتمادی بگذاریم و در این میان، انتظارات اغراقآمیز و غیرعملی از مذاکرات نداشته باشیم.
متأسفانه ما در داخل همواره با گروههایی مواجه بودهایم که منافع، جایگاه و امتیازاتشان با استمرار تخاصم گره خورده. این جریانات توجهی به شرایط طاقتفرسای معیشت مردم، تنگناهای اقتصادی خانوادهها و هزینههای ملی تداوم انزوا ندارند؛ آنها تنش را شرط بقای خود پنداشته و از هر ابزاری برای اخلال، سنگاندازی و به شکست کشاندن مذاکرات استفاده میکنند؛ متأسفانه در مقاطعی هم موفق شدند سد راه گرهگشاییها شوند.
امیدواری من این است که اینبار عقلانیت ملی اجازه تکرار این سناریو را ندهد. امروز مجموعهای از نشانهها کنار هم چیده شده: فرسایش طرف مقابل در مواجهه با استقامت نظامی و اراده ملت ما، شوک انتخاباتی سختی که جنگطلبان در امریکا متحمل شدند، و در نهایت رویکرد جدیدی که ونس ابراز داشته. این پارامترها در کنار هم زمینهای مناسب فراهم کرده و خسران بزرگی خواهد بود اگر مجددا اسیر موانع بمانیم و فرصت را به نفع مردم استفاده نکنیم.